فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
منشور عقائد امامیه
صفات خداوند
صفات خداوند

اصل سى وچهارم

از آنجا كه ذات خداوند حقيقتى غير متناهى است و مثل و نظيرى ندارد، انسان راهى به درك كنه ذات خداوند نخواهد داشت، در عين حال مى توان او را از طريق صفات جمال و جلال شناخت.

مقصود از صفات جمال، صفاتى است كه نشان دهنده كمال وجودى خداوند است، مانند علم، قدرت، حيات، اختيار و نظاير آن.

مقصود از صفات جلال نيز صفاتى است كه خدا اجلّ و برتر از آن است كه به آنها وصف شود، زيرا اين صفات نشانه نقص و كاستى، وعجز و ناتوانى موصوف است، و خداى متعال، غنى مطلق و منزه از هر نقص و عيب است. جسمانيت، داشتن مكان، قرار گرفتن در زمان،تركيب و امثال آن.از جمله اين گونه صفات است.گاه از اين دو نوع صفات، به ثبوتى و سلبى نيز تعبير مى شود، كه مقصود از هر دو يك چيز است.

اصل سى و پنجم

در بحث شناخت يادآور شديم كه راههاى عمده شناخت حقايق، حس، عقل و وحى است.براى شناخت صفات جلال و جمال الهى نيزمى توان از اين دو راه بهره گرفت.

1. راه عقل: مطالعه جهان آفرينش و اسرار و رموز نهفته در آن، كه همگى مخلوق خداوند است، ما را به كمالات وجودى خدا رهبرى مى كند. آيا مى توان تصور كرد بناى كاخ عظيم خلقت، بدون دانايى و توانايى و اختيار برافراشته شده باشد؟! قرآن مجيد براى تأييد حكم عقل در اين باره، به مطالعه آيات تكوينى در قلمرو آفاق و انفس دعوت مى كند، چنانكه مى فرمايد:

(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّمواتِ وَ الأَرضِ)(يونس/101): بگو ديدگان خود را باز كنيد و ببينيد در آسمانها و زمين چه حقايقى وجود دارد؟

البته در مطالعه جهان طبيعت، عقل اين راه را به كمك حس مى پيمايد.بدينگونه كه، ابتدا حس موضوع را به صورت شگفت درك مى كند، آنگاه عقل شگفتى مخلوق را نشانه عظمت و جمال خالق مى گيرد.

2. راه وحى: آنگاه كه دلايل قطعى، نبوت و وحى را اثبات كرد، و روشن شد كه كتاب و گفتار پيامبر همگى از جانب خدا است، طبعاً آنچه در كتاب و سنت آمده مى تواند راهگشاى بشر در شناخت صفات خدا باشد. در اين دو مرجع،خدا به برترين صفات وصف شده، و در اين زمينه كافى است بدانيم كه در قرآن 135 اسم و صفت براى خدا بيان گرديده است كه به يك مورد مهم بسنده مى كنيم:

(هُوَ اللّهُ الّذي لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ المُؤْمِنُ المُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَكيمُ)(حشر/23ـ24).

«او است خدايى كه جز او خدايى نيست; فرمانرواى منزه از نقص، ايمنى بخش، رقيب و نگهبان، قدرتمند، عظيم الشأن و شايسته تعظيم. منزه است خدا از آنچه براى او شريك قرار مى دهند. اوست آفريدگار صورتگر، براى او است نامهاى نيكوتر، آنچه در آسمانها و زمين است او را تسبيح مى گويند، و او است قدرتمند و حكيم».

در اينجا بايد يادآور شويم، كسانى كه از بحث درباره شناخت صفات خدا سر باز مى زنند در حقيقت گروه «معطلّه» مى باشند، زيرا انسان را از معارف بلندى كه عقل و وحى به آن هدايت مى كند محروم مى سازند، و اگر بحث و گفتگو درباره اين گونه از معارف ممنوع بود، ذكر اين همه صفات در قرآن و امر به تدبّر در آنها لزومى نداشت.

اصل سى و ششم

صفات خدا از زاويه ديگر به دو قسم تقسيم مى شود:

الف ـ صفات ذات;

ب ـ صفات فعل.

مقصود از صفات ذات، صفاتى است كه در وصف خداوند به آنها تصور ذات كافى است، و به اصطلاح از مقام ذات خداوند انتزاع مى شود، مانند علم و قدرت و حيات.

مقصود از صفات فعل نيز، صفاتى است كه ذات خداوند با ملاحظه صدور فعل از او، به آنها متصف مى شود، مانند: آفرينندگى، رزق دهى، بخشندگى و مانند آن، كه همگى با توجه به صدور فعل از خدا انتزاع مى شوند.

به عبارت ديگر، تا از خداوند فعلى به نام خلقت و رزق صادر نشود او را خالق و رازق بالفعل نمى توان خواند، هرچند قدرت ذاتى بر خلقت و رزق و رحمت و مغفرت دارد.

در خاتمه يادآور مى شويم كه همه صفات فعل خداوند، از ذات و كمالات ذاتى خدا سرچشمه مى گيرند، يعنى خداوند داراى كمال مطلقى است كه مبدء همه اين كمالات فعلى است.

صفات ذات خداوند

پس از آگاهى از تقسيم صفات خداوند به صفات ثبوتى و سلبى، و ذاتى و فعلى، شايسته است مهمترين مسائل مربوط به آن را مطرح نماييم:

اصل سى وهفتم

الف ـ علم ازلى و گسترده

علم خدا، به حكم اينكه عين ذات اوست، ازلى بوده و بى نهايت مى باشد. خداى متعال علاوه بر علم به ذات، به ماسواى ذات نيز اعم از كلى و جزئى، پيش از وقوع و بعد از وقوع آگاه است. قرآن بر اين حقيقت تأكيد بسيار دارد، چنانكه مى فرمايد: (إِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيء عَليمٌ)(عنكبوت/62) و نيز مى فرمايد: (أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطيفُ الخَبيرُ) (ملك/14). در احاديث ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هم كراراً بر ازليت و گستردگى علم خداوند تأكيد شده است، چنانكه امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: لَمْ يَزَلْ عالماً بالمكانِ قبل تكوينه كعلمه به بعد ما كوّنه و كذلك علمه بجميع الأشياء.([1]) آگاهى او از مكان پيش از آفرينش بسان آگاهى او از آن بعد از خلقت آن است و به همين منوال علم او به تمام اشياء و مخلوقات.

ب ـ قدرت گسترده

توانايى خدا، بسان علم وى، ازلى بوده و به حكم اينكه عين ذات اوست مانند علم حق، نامحدود است. قرآن بر گستردگى قدرت خداوند تأكيد كرده و مى فرمايد: (وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلّ شَيء قَديراً) (احزاب/27) و نيز مى فرمايد: (وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلّ شَيء مُقْتَدِراً)(كهف/45).

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «الأشياءُ له سواء عِلْماً و قُدرةً و سُلْطاناً و مُلْكاً و إحاطَة» ([2]): همه اشيا، از نظر دانش و قدرت و تسلط و مالكيت و احاطه خداوند بر آنها، يكسانند.

ضمناً اگر ايجاد اشياى ممتنع و محال بالذات از قلمرو قدرت و سيطره خداوند بيرون است، به علت نارسايى قدرت حق نيست، بلكه به علت نارسايى ممتنع است كه قابليت تحقق و هستى را ندارد(و به اصطلاح، نقص در قابل است). مولاى متقيان على (عليه السلام) آنگاه كه از او درباره ايجاد ممتنعات سؤال شد چنين فرمود:

«إنَّ اللّه تبارك و تعالى لا ينسب إلى العجز والذي سألتني لا يكون».([3])

خداوند متعال پيراسته از عجز و ناتوانى است، و آنچه كه از آن سؤال كردى شدنى نيست.

ج ـ حيات

خداى دانا و توانا، قطعاً حىّ و زنده نيز هست، زيرا دو وصف پيشين از ويژگيهاى موجود زنده است، و از همين جا دلايل حيات الهى نيز روشن مى شود. البته صفت حيات در خداوند: بسان ساير صفات ـ از هرگونه نقص پيراسته است، و از خصوصيات اين صفت در انسان و مانند آن(همچون عروض مَوْت) منزه مى باشد. چه، از آنجا كه او حىّ بالذات است، مرگ به ساحت او راه ندارد. و به عبارت ديگر، چون وجود خداوند كمال مطلق است، قطعاً موت كه نوعى نقص است به ذات او راه نخواهد داشت. چنانكه مى فرمايد: (وَ تَوَكَّلْ عَلَى الحَيِّ الّذي لا يَمُوتُ)(فرقان/58).

د ـ اراده و اختيار

فاعل آگاه از فعل خويش، كاملتر از فاعل ناآگاه است. همچنانكه فاعلِ مريد و مختار در فعل خود(كه اگر بخواهد انجام دهد واگر نخواهد انجام ندهد) كاملتر از فاعل مضطر و مجبور است كه ناگزير تنها بايد يك طرف فعل يا ترك را برگزيند. با توجه به نكته فوق، و نيز ملاحظه اين امر كه خدا كاملترين فاعل در پهنه هستى است، طبعاً بايد گفت كه ذات ربوبى فاعل مختار است، نه مجبور از جانب غير يا مضطر از ناحيه ذات، واگر مى گوييم خدا مريد است مقصود مختار بودن او است.

اراده، به معناى معروف در انسان كه امرى تدريجى و حادث است، در ذات الهى راه ندارد.از اين روى در احاديث اهل بيت (عليهم السلام) براى جلوگيرى از خطا و انحراف اشخاص، اراده حق عين انجام و تحقق فعل تلقى شده است، چنانكه مى فرمايد: «اراده مربوط به انسان حالتى درونى است كه به دنبال آن فعل انجام مى شود، امّا اراده خدا ايجاد فعل است بدون آنكه چنين حالتى در او حادث گردد.([4])

از اين بيان روشن شد كه اراده ـ به معنى اختيار ـ از صفات ذات بوده، ولى به معنى ايجاد وهستى بخشيدن، از صفات فعل است.

چنانكه مى فرمايد:(إِنّما أَمْرُهُ  إِذا أَراد شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون)(يس/82).

«فرمان او تنها اين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، به او مى گويد«موجود باش» آن نيز بلا فاصله موجود مى شود».

صفات فعل خداوند

اكنون كه با رؤوس مطالب مربوط به صفات ذات آشنا شديم، شايسته است با برخى از صفات فعل نيز آشنا گرديم. در اينجا سه صفت را بررسى مى كنيم:

1. تكلم;

2. صدق;

3. حكمت.

اصل سى وهشتم

قرآن كريم خدا را به صفت تكلم وصف كرده مى فرمايد:(وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكليماً)(نساء/164).

و نيز مى فرمايد:(وَ ما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّوَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب أَوْ يُرسِلَ رَسُولاً)(شورى/51): بشر را نرسد كه خداى متعال با وى سخن بگويد مگر از طريق وحى، يا از پس پرده، يا آنكه رسولى نزد وى بفرستد.

بنابراين در اينكه تكلم يكى از صفات خدا است شكى نيست، سخن درباره حقيقت آن است و اينكه اين صفت، از صفات ذات خداوند است يا از صفات فعل؟ چه، پيداست تكلم به آن صورتى كه در انسان موجود است براى خداوند قابل تصور نيست.

از آنجا كه وصف تكلم در قرآن مجيد آمده، لازم است براى فهم حقيقت آن نيز به خود قرآن مراجعه كنيم. قرآن تكلم خدا با بندگان خويش را، چنانكه ديديم،به سه نحو معرفى مى كند و مى فرمايد: (وَ ما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمهُ اللّه إلاّ وَحيّاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب أَوْيُرسلَ رسُولاً فُيوحىَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ انَّهُ عليٌّ حَكيمٌ) (شورى/51): براى بشر ممكن نيست كه خدا با او سخن بگويد مگر از يكى از طرق سه گانه زير:

1. (إِلاّ وَحْياً): الهام به قلب.

2. (أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب): از پشت پرده، به گونه اى كه بشر سخن خدا را مى شنود ولى او را نمى بيند، چنانكه سخن گفتن خدا با موسى چنين بوده است.

3. (أَوْ يُرسِلَ رَسُولاً...): رسولى (فرشته اى) را مى فرستد تا به اذن پروردگار به او وحى نمايد.

در اين آيه تكليم خدا به اين صورت بيان شده است كه وى كلامى را ايجاد مى كند، گاه بدون واسطه و گاه به واسطه فرشته.ضمناً در صورت نخست، گاه كلام مستقيماً به قلب پيامبر القا مى شود و گاه از طريق گوش به قلب او مى رسد، و در هر سه صورت تكلم به معنى ايجاد كلام بوده و از صفات فعل خداوند است.

اين يك تفسير از تكلم خدا به كمك راهنمايى قرآن; تفسير ديگر اينكه:خدا موجودات جهان را «كلمات» خود مى شمارد، چنانكه مى فرمايد: (قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلماتِ رَبّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لو جِئْنا بِمِثْلِه مَدَداً) (كهف/109): بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگارم مركّب گردد، دريا پايان مى پذيرد پيش از آنكه كلمات پروردگارم به پايان برسد، ولو دريايى ديگر همانند وى را به كمك آن بياوريم.

در اين آيه، مقصود از «كلمات»، آفريده هاى خدا است كه جزذات الهى كسى قادر به شمارش آنها نيست، به گواه اينكه قرآن در آيه اى حضرت مسيح را «كلمة اللّه»خوانده و مى فرمايد: (وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إلى مَرْيَم)(نساء/171).

امير مؤمنان (عليه السلام) در يكى از سخنان خود كلام خدا را به ايجاد و فعل او تفسير كرده مى فرمايد:«يقول لمن أراد كونه (كن) فيكون، لا بصوت يُقْرَع ولا بنداء يُسْمَع، و إنّما كلامُه سبحانه فعل منه أنشأه و مثّله»([5]): چيزى را كه مى خواهد لباس هستى بروى بپوشاند، به وى مى گويد:«باش» پس موجود مى شود، ولى گفتن او با صداى كوبنده، و نداى شنيده شده نيست، سخن خدا فعلى از او است، موجود را از عدم بهوجود مى آورد و به آن تحقق و عينيت مى بخشد.

نتيجه اين كه «متكلم بودن خدا»، چه به معنى  سخن گفتن او باشد چنانكه آيه نخست به آن اشاره كرد، و چه به معنى خالقيت باشد چنانكه آيه دوم به آن  اشاره نمود، در هر دو صورت تكلّم از صفات فعل است نه از صفات ذات.

اصل سى و نهم

از بحث گذشته كه واقعيت كلام خدا به دو تفسير كه دومى اعم از اولى است روشن شد، ضمناً ثابت مى گردد كه كلام خدا حادث است و قديم نيست. زيرا كلام او همان فعل است و طبعاً فعل خدا حادث بوده و در نتيجه «تكلم» امرى حادث خواهد بود.

با آنكه كلام خدا حادث است، براى رعايت أدب و نيز به منظور اينكه سوء تفاهمى پيش نيايد، به كلام خدا «مخلوق» نمى گوييم، زيرا چه بسا آن را به معنى «مجعول» و ساختگى تفسير كنند. و الاّ اگر از اين جهت صرف نظر كنيم، طبعاً ما سوى اللّه مخلوق خدا بوده و آفريده او است. سليمان بن جعفر جعفرى مى گويد: از امام هفتم موسى بن جعفر (عليهما السلام)پرسيدم: آيا قرآن مخلوق است؟ حضرت در پاسخ گفت: من مى گويم قرآن كلام خدا است.([6])

در اينجا از ذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه در اوايل قرن سوم در سال 212 هـ. ق مسئله اى به نام قديم يا حادث بودن قرآن، در ميان مسلمين مطرح شده و مايه اختلاف و دو دستگى حادّى گرديد، در حاليكه طرفداران قديم بودن قرآن توجيه درستى براى ادعاى خود نداشتند، زيرا در اينجا احتمالاتى در كار است كه طبق برخى از آنها قرآن مسلماً حادث و طبق برخى ديگر قديم است.

اگر مقصود، كتاب قرآن و كلمات قرآن است كه تلاوت مى شود، و يا كلماتى است كه جبرئيل امين از خدا دريافت كرد و به قلب پيامبر نازل نمود، مسلّماً همه اينها حادث است، و اگر مقصود مفاهيم و معانى آيات قرآنى است كه قسمتى از آنها مربوط به قصص پيامبران، و غزوات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)است، آنها را نيز نمى توان قديم دانست.

و بالأخره اگر مقصود، علم خدا به قرآن از نظر لفظ و معنى است، مسلماً علم خدا قديم و از صفات ذات او است، ولى علم غير از كلام است.

اصل چهلم

يكى از صفات خداوند «صدق» است، يعنى در گفتار خود راستگو است و شائبه كذب در گفتار او راه ندارد. دليل اين امر نيز روشن است، زيرا دروغ شيوه جاهلان، نيازمندان، عاجزان و ترسويان است، و خدا از همه اينها پيراسته است. به تعبير ديگر، دروغگويى قبيح است و خداوند از فعل قبيح منزه است. 

اصل چهل و يكم

يكى از صفات كمال خداوند، حكمت است، چنانكه حكيم از نامهاى او است. مقصود از حكيم بودن خداوند اين است كه:

اوّلاً، افعال خداوند از نهايت اتقان و كمال برخوردار است.

ثانياً، خداوند از انجام كارهاى ناروا و عبث منزه است.

گواه معنى نخست، نظام شگفت انگيز جهان آفرينش است كه كاخ عظيم خلقت را به نحو احسن برافراشته است، چنانكه مى فرمايد: (صُنْعَ اللّهِ الّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْء) (نمل/88): آفرينش خدايى كه هر چيز را به نحو متقن آفريده است.

گواه معنى دوم نيز اين آيه است كه مى فرمايد:(ما خَلَقْنَا السَّماءَ والأرضَ وَ ما بَيْنَهِما باطلاً)(ص/27): آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آن دو قرار دارد، به باطل (بيهوده) نيافريديم.

گذشته از اين، خداوند كمال مطلق است و فعل او نيز بايد از كمال برخوردار بوده و از عبث و بيهودگى پيراسته باشد.

صفات سلبى خداوند

اصل چهل ودوم

در تقسيم صفات خداوند يادآور شديم كه صفات الهى بر دو نوع است: صفات جمال و صفات جلال. آنچه كه از سنخ كمال است صفات جمال يا صفات ثبوتى خوانده مى شود، و آنچه كه از سنخ نقص مى باشد صفات جلال يا صفات سلبى نام دارد.

هدف از صفات سلبى،تنزيه ساحت خداوند از نقص و نيازمندى است. ذات خدا به حكم اينكه غنى و كمال مطلق است از هر وصفى كه حاكى از نقص و نيازمندى باشد، پيراسته مى باشد. از اين جهت، متكلمان اسلامى مى گويند: خدا جسم و جسمانى نيست، محل براى چيزى نيست، و در چيزى نيز حلول نمى كند، زيرا همه اين خصوصيات، ملازم با نقص و نيازمندى موجودات است.

از جمله صفات ديگرى كه حاكى از نقص است مرئى بودن است، زيرا لازمه مرئى بودن اين است كه شرايط لازم براى رؤيت در آن تحقق يابد از قبيل:

الف ـ در مكان و جهت خاصى قرار گيرد.

ب ـ در تاريكى قرار نداشته باشد و به اصطلاح نورى بر آن بتابد.

ج ـ فاصله معينى ميان بيننده و او وجود داشته باشد.روشن است كه اين شرايط از آثار موجود جسمانى و مادى است، نه خداى برتر.

گذشته از اين، خداى مرئى از دو حالت بيرون نيست: يا مجموع وجود او مرئى است، يا برخى از آن; در صورت نخست خداوندِ محيط، محاط و محدود خواهد بود، و در صورت دوم داراى اجزا; است.و هر دو، دون شأن خداوند سبحان است.

آنچه گفته شد مربوط به رؤيت حسّى و بصرى بوده و رؤيت قلبى و شهود باطنى كه در پرتو ايمان كامل به دست مى آيد از موضوع بحث بيرون است، و در امكان و بلكه وقوع آن براى اولياى الهى جاى ترديد نيست.

ذعلب يمانى، از ياران امير مؤمنان(عليه السلام)، به امام عرض كرد: آيا خداى خود را ديده اى؟ امام در پاسخ گفت: من چيزى را كه نمى بينم نمى پرستم. آنگاه سائل پرسيد: چگونه او را مى بينى؟ امام فرمود: «لا تدركه العُيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوبُ بحقائقِ الإيمان»([7]): ديدگان ظاهرى او را نمى بيند،اما دلها در پرتو حقيقت ايمان او را مى بينند.

گذشته از امتناع عقلى رؤيت خداوند با چشم سر،، قرآن نيز بصراحت امكان رؤيت را نفى كرده است.

وقتى حضرت موسى (عليه السلام) (به اصرار بنى اسرائيل) از خداوند درخواست رؤيت مى كند، جواب نفى مى شنود، چنانكه مى فرمايد:(رَبِّ أَرِني أَنظُرْ إِليكَ قالَ لَنْ تَراني)(اعراف/143): موسى گفت خدايا خودت را به من بنما تا به تو بنگرم، خدا گفت: هرگز مرا نمى بينى.

ممكن است سؤال شود اگر رؤيت خدا ممكن نيست، پس چرا قرآن مى فرمايد: روز قيامت بندگان شايسته به او مى نگرند، چنانكه مى فرمايد:(وُجُوهٌ يَومَئِذ ناضِرةٌ * إِلى رَبِّها ناظرةٌ)(قيامت/22ـ23): در آن روز چهره هايى شاداب به سوى خدا مى نگرند.

پاسخ اين است كه مقصود از نگاه كردن در آيه كريمه، انتظار رحمت خداوند است، زيرا در خود آيات دو شاهد بر اين مطلب وجود دارد:

1. نگاه را به چهره ها نسبت مى دهد و مى گويد: صورتهاى شاداب به سوى او مى نگرند، و اگر مقصود ديدن خدا بود،لازم بود ديدن به چشمها نسبت داده شود، نه به صورتها.

2. در اين سوره درباره دو گروه سخن گفته شده است:

گروهى كه چهره درخشان و شاداب دارند و پاداش آنها را با جمله:(إِلى ربّها ناظرة) بيان كرده است،و گروهى كه چهره اى گرفته وغمزده دارند و كيفر آنها را با جمله: (تَظُنُّ أنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ)(قيامت/25) ذكر كرده است.

مقصود از جمله دوم روشن است، و آن اينكه، اين گروه مى دانند كه عذاب كمرشكنى متوجه آنها خواهد شد و طبعاً در انتظار چنين عذابى خواهند بود.

به قرينه مقابله ميان اين دو گروه، مى توان به مقصود از آيه نخست دست يافت، و آن اينكه، دارندگان چهره هاى شاداب در انتظار رحمت خدا مى باشند، و اينكه مى گويد به سوى خدا مى نگرند كنايه از انتظار رحمت است.براى آن در زبان عربى و فارسى شواهد بسيارى وجود دارد، در زبان فارسى مى گويند: فلانى چشمش به دست ديگرى است، يعنى از او انتظار كمك دارد.

بعلاوه در تفسير آيات قرآن اصولاً نبايد به يك آيه اكتفا كرد، بلكه بايد آيات مشابهى را كه در همان موضوع وارد شده اند در يكجا گرد آورد و از مجموع آنها به مفهوم حقيقى آيه دست يافت. در موضوع رؤيت نيز اگر مجموع آيات مربوط به آن در قرآن و سنت گردآورى شوند، امتناع رؤيت خداوند از نظر اسلام روشن مى گردد.

ضمناً از همين جا معلوم مى شود كه درخواست رؤيت توسط حضرت موسى، به علت اصرار بنى اسرائيل بوده است كه مى گفتند: همين گونه كه صداى خدا را مى شنوى و نقل مى كنى، خدا را هم ببين و براى ما وصف كن:(وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً)(بقره/55)، (يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ  فَقَدَ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً)(نساء/153). از اينروى حضرت موسى درخواست رؤيت كرد و پاسخ منفى شنيد، چنانكه مى فرمايد: (وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِني أَنْظُرْإِليْكَ قالَ لَنْ تَراني...)(اعراف/143): آنگاه كه موسى به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسى گفت: پروردگارا خودت را به من بنمايان تا به تو بنگرم، خدا فرمود: هرگز مرا نمى بينى....

صفات خبرى

اصل چهل و سوم

آنچه تاكنون از صفات الهى بيان شد (جز تكلم) همگى از نوع صفاتى بودند كه عقل بر اثبات يا نفى آنها در مورد خداوند داورى مى كرد، ولى يك رشته صفات در قرآن و احاديث وارد شده است كه جز نقل، مدرك ديگرى براى آنها نيست. مانند:

1. يد اللّه:(إِنَّ الّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُاللّهِ فَوقَ أَيديهِمْ) (فتح/10): آنان كه با تو بيعت مى كنند، در واقع با خدا بيعت مى كنند، دست خدا بالاى دست آنها است.

2. وجه اللّه: (وَ للّهِ المَشْرِقُوَ المَغْربُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ)(بقره/115): مشرق و مغرب از آن خدا است، پس به هر سو روى بگردانيد، خدا آنجا است، ذات خدا محيط (و يا رحمت او گسترده) و دانا است.

3. عين اللّه:(واصْنَعِ الفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا)(هود/37): با نظارت و تعليم ما كشتى را بساز.

4. استواء بر عرش: (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)(طه/5): خدا بر عرش استيلا يافت.ونمونه هاى ديگر.علت اينكه اينها را صفات خبريه مى گويند اين است كه فقط نقل از آن خبر داده است.

لازم به يادآورى است كه از نظر عقل و خرد نمى توان اين صفات را بر معناى عرفى آن حمل نمود، زيرا لازمه آن تجسيم و تشبيه است كه عقل و نقل بر نادرستى آن گواهى مى دهد، بدين جهت براى دستيابى به تفسير واقعى اين صفات، بايد مجموع آيات قرآن را در نظر گرفت. ضمناً بايد دانست كه زبان عرب مانند ديگر زبانها آكنده از مجاز و كنايه است و قرآن كريم كه با زبان قوم سخن مى گويد اين شيوه را به كار گرفته است. اينك به تبيين اين صفات مى پردازيم:

الف ـ در آيه نخست مى گويد: آنان كه با تو بيعت مى كنند (دست تو را به عنوان بيعت مى فشرند) همانا با خدا بيعت مى كنند( زيرا بيعت با فرستاده، بيعت با فرستنده است). سپس مى گويد: دست خدا بالاى دستهاى آنها است، يعنى قدرت خدا برتر از قدرت آنها است، نه اينكه خدا داراى دست جسمانى بوده و دستهاى وى بالاى دستهاى آنها قرار دارد. گواه اين مطلب آن است كه در ادامه آيه مى گويد:(فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً) . آن كس كه بيعت شكنى كند به زيان خود عمل كرده است، و آن كس كه به بيعت خود وفادار باشد، پاداش عظيم خواهد داشت.

اين نوع سخن گفتن كه پيمان شكنان را تهديد كرده و وفا كنندگان به پيمان را نويد مى دهد، نشان دهنده اين است كه مقصود از «يد اللّه»قدرت و حاكميت خداوند است، و اصولاً كلمه «يد» گاه در فرهنگهاى مختلف كنايه از قدرت مى باشد، چنانكه مى گويند: دست بالاى دست بسيار است.

بسيارى از مفسران مانند زمخشرى در كشاف:3/335، و طبرسى در مجمع البيان:5/113، مى گويند:جمله ياد شده كنايه از اين است كه بيعت آنان با پيامبر، به يك معنى بيعت با خدا است، و هدف بزرگ شمردن بيعت با پامبر است.

ب ـ مقصود از وجه در مورد خداوند متعال، ذات خداوند است، نه عضو مخصوص در انسان و مانند آن. قرآن آنجا كه از فنا و نابودى انسانها گزارش مى دهد و مى فرمايد: (كُلُّ مَنْ عَلَيْها فان) به دنبال آن از بقا و پايدارى وجود خدا و اينكه فنا در او راه ندارد سخن گفته و مى فرمايد: (وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الجَلالِ وَالإِكْرامِ)(الرحمن/27): ذات پروردگارت كه صاحب جلال و عظمت است باقى مى ماند.

از اين بيان، معنى آيه مورد بحث روشن مى شود و آن اينكه مقصود اين است كه خدا در نقطه خاصى نيست، بلكه وجود او محيط بر همه چيز است و به هر طرف رو كنيم به سوى او روى نموده ايم. آنگاه براى اثبات اين مطلب دو صفت را يادآور مى شود:

1. واسع: وجود خداوند نامتناهى است.

2. عليم: از همه چيز آگاه است.

ج ـ در آيه سوم قرآن يادآور مى شود كه: نوح از جانب خدا مأمور ساختن كشتى شد. از آنجا كه ساختن كشتى در نقطه اى دور از دريا مايه استهزا و ايذاى گروهى از ناآگاهان بوده است، لذا در چنين شرايطى، خدا به او مى فرمايد: تو كشتى را بساز، تو زير نظر ما هستى، و اين عمل را ما به تو وحى كرديم. مقصود اين است كه نوح طبق دستور خداوند عمل كرده و طبعاً مورد حفظ و حمايت وى قرار دارد و استهزاگران آسيبى به او نخواهند رساند.

د ـ عرش در لغت عرب به معنى تخت و سرير است و « استواء» زمانى كه با كلمه «على» همراه مى شود به معنى استقرار و استيلا مى باشد. از آنجا كه فرمانروايان معمولاً با استقرار بر سرير حكومت، به تدبير امور مملكت مى پرداختند، لذا اين نوع تعبير، كنايه از استيلا بر قلمرو حكومت و قدرت بر تدبير امور است. گذشته از دلايل عقلى و نقلى گذشته كه لامكانى خداوند را ثابت مى كند، گواه روشن بر اينكه هدف از اين گونه تعبيرها جلوس بر تخت و سرير جسمانى نيست بلكه كنايه از استيلا بر تدبير امور جهان آفرينش است، دو چيز است:

1. در بسيارى از آيات قرآن قبل از اين جمله، از آفرينش آسمان و زمين و اينكه خداوند كاخ خلقت را بدون ستون مرئى آفريده است سخن مى گويد.

2. در بسيارى از آيات، پس از آوردن اين جمله، از تدبير امور جهان ياد مى كند.

از اينكه اين جمله در ميان دو مطلب يعنى آفرينش و تدبير جهان قرار گرفته است،مى توان مقصود از استواء بر عرش را به دست آورد و آن اينكه قرآن مى خواهد برساند: آفرينش هستى با آن عظمت موجب آن نشد كه زمام امور از دست خدا بيرون برود، بلكه او گذشته از خلقت، زمام تدبير جهان را نيز در چنگ دارد و ما از ميان اين آيات به ذكر يكى اكتفا مى كنيم:

(إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرضَ فِي سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى العَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفِيع إِلاّمِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ...) (يونس/3): حقاً كه پروردگار شما خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (دوره) آفريد، سپس بر عرش (تدبير) استيلا يافت، تدبير امر خلقت در دست اوست، هيچ شفاعت كننده اى جز به اذن خداوند شفاعت نمى كند.([8]) 


[1] . توحيد صدوق،ص137، باب 10، حديث9، .

[2] . توحيد صدوق، باب 9، حديث 15.

[3] . توحيد صدوق، ص133، باب 9، حديث 9.

[4] . كافى:1/109.

[5] . نهج البلاغه، خطبه 184.

[6] . توحيد صدوق، ص 223، باب القرآن ماهو، حديث 2.

[7] . نهج البلاغه، خطبه 179.

[8] . در اين باره به آيات 2 رعد، 4 سجده، 54 اعراف رجوع شود.