فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
منشور عقائد امامیه
دلايل لزوم نبوّت
دلايل لزوم نبوّت

اصل پنجاه و چهارم

خداوندحكيم انسانهاى والايى را براى هدايت و راهنمايى بشر برانگيخته و آنان را حامل پيام خويش براى افراد بشر قرار داده است. اينان، همان پيامبران و رسولانند كه واسطه جريان فيض هدايت از سوى خداوند به بندگان مى باشند، و اين فيض از نخستين روزى كه بشر شايستگى بهره گيرى از آن را يافته، از جانب خدا نازل گرديده و تا عصر پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز ادامه داشته است.بايد دانست آيين هر پيامبرى نسبت به زمان و امت خود كاملترين آيين بوده است، و اگر اين فيض الهى مستمر نبود بشر به حدّ كمال نمى رسيد.

از آنجا كه خلقت انسان، فعل خداى «حكيم» است طبعاً آفرينش او هدف وغرض دارد، و با توجه به اينكه در وجود انسان علاوه بر غرايز كه با حيوان مشترك است،عقل و خرد نيز هست بايد غرض و هدف از خلقت وى، هدفى معقول باشد.

از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تكامل او مؤثر و لازم است، امّا كافى نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت شود او هرگز راه كمال را به طور كامل نخواهد شناخت. براى نمونه، پى بردن به مبدء و معاد يكى از مهمترين مسائل فكرى بشر بوده است.بشر مى خواهد بداند از كجا آمده، چرا آمده، و به كجا خواهد رفت؟ ولى عقل و خرد به تنهايى از عهده تبيين كامل اين مسائل بر نمى آيد. گواه روشن اين امر آن است كه،با همه ترقى كه بشر معاصر در علم و دانش كرده است،هنوز بخش عظيمى از انسانها بت پرست مى باشند.

نارسايى عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلكه وى در بسيارى از مسائل حياتى نيز نتوانسته است طريق استوارى را برگزيند. ديدگاههاى مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادى، اخلاقى، خانوادگى وغيره نشانه نارسايى وى از درك صحيح اين مسائل مى باشد، و به همين علت است كه مى بينيم مكتبهاى متعارض پديد آمده است.

با توجه به نكته فوق، عقل صحيح حكم مى كند كه به مقتضاى حكمت الهى بايد مربيان و رهبران الهى مبعوث شوند تا راه صحيح زندگى را به بشر بياموزند.

كسانى كه تصور مى كنند هدايتهاى عقلى مى تواند جايگزين هدايتهاى آسمانى شود بايد به دو مطلب توجه كنند:

1. خرد و دانش بشر در شناخت كامل انسان و اسرار هستى و گذشته و آينده سير وجودى او ناقص و نارساست،در حاليكه آفريننده بشر به حكم اينكه هر صانعى مصنوع خود را مى شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او كاملاً آگاه است.ودر قرآن به اين دليل اشاره كرده مى فرمايد:(أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبير)(ملك/14): آيا آنكس كه آفريده است (به آفريده خود) علم ندارد، و اوست دقيق وآگاه.

2. انسان به مقتضاى غريزه حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعت جوييهاى شخصى است و در برنامه ريزى نمى تواند از دايره منافع فردى و گروهى به طور كامل صرف نظر كند. طبعاً برنامه هاى بشرى از جامعيت كامل برخوردار نخواهد بود،ولى برنامه پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصانى منزه است.

با توجه به اين دو نكته بايد  گفت كه بشر هيچگاه از هدايتهاى الهى و برنامه هاى پيامبران بى نياز نبوده و نخواهد بود.

قرآن و اهداف نبوت

اصل پنجاه و پنجم

در اصل گذشته از طريق داورى خرد با لزوم بعثت پيامبران الهى آشنا شديم. اكنون لزوم نبوت را با توجه به اهداف آن از ديدگاه قرآن كريم و روايات بررسى مى كنيم. هرچند نگرش قرآنى به اين مسئله نيز يك نوع تحليل عقلانى است.

قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است:

1. استحكام مبانى توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه. چنانكه مى فرمايد:(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطاغُوتَ)(نحل/36):در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا آنان خدا را پرستش كنند و از پرستش مظاهرِ طغيان، بپرهيزند.بدين منظور پيامبران الهى پيوسته با مشركان درگير بوده و در اين راه رنجهاى بزرگى را متحمل شده اند.

اميرمؤمنان درباره هدف بعثت پيامبران مى فرمايد:«و لِيعقِل العبادُ عن ربِّهم ما جَهلُوه، فيعرفُوه بِربُوبيّته بَعْد ما أنكروا، و يُوحّدوه بالأُلوهية بعدَ ما عَنَدوا»([1]): پيامبران را برانگيخت تا بندگان وى آنچه را كه درباره توحيد و صفات خدا نمى دانند فراگيرند، و به ربوبيت و پروردگارى و يگانگى او بعد از انكار و عناد، ايمان بياورند.

2. آشنا كردن مردم با معارف و پيامهاى الهى و راه و روش تزكيه. چنانكه مى فرمايد:

(هُوَ الّذي بَعَثَ فِي الأُمّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالحِكْمَةَ)(جمعه/2): او كسى است كه در ميان اميين پيامبرى را برانگيخت تا آيات حق را بر آنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقى پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزد.

3. برپا داشتن قسط در جامعه بشرى. چنانكه مى فرمايد: (لَقَدْأَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالمِيزانَ لِيَقُومَ الناسُ بِالقِسطِ) (حديد/25): ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قسط را به پا دارند. مسلماً برپا داشتن قسط در گرو اين است كه انسانها عدالت را در ابعاد و زمينه هاى مختلف بشناسند، و از طريق حكومت الهى آن را تحقق بخشند.

4. داورى در موارد اختلاف. چنانكه مى فرمايد:(كانَ النّاسُ أُمّةً واحِدةً فَبَعَثَ اللّهُ النَبِيّينَ مُبَشّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنزَل مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَينَ الناسِ فِيما اختَلَفُوا فيهِ) (بقره/213): مردم يك دسته بيش نبودند ( تا اينكه در ميان آنان اختلاف پديد آمد)، سپس خدا پيامبران را، نويدبخش و بيم دهنده، بر انگيخت و همراه آنان كتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف كرده اند داورى كند.

بديهى است اختلافات مردم منحصر به عقايد نبوده، بلكه شئون مختلف زندگى را در بر مى گيرد.

5. اتمام حجت بر بندگان. چنانكه مى فرمايد:(رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ  بَعَد الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً)(نساء/165): پيامبرانى نويد دهنده و بيم دهنده را برانگيخت تا پس از آمدن پيامبران مردم حجت و عذرى نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حكيم است.

مسلّماً خدا در آفرينش انسان هدفى براى خلقت دارد كه اين هدف از طريق تنظيم برنامه اى كامل در همه شئون زندگى بشر صورت مى پذيرد، و اين برنامه بايد به گونه اى از طريق خدا به بشر برسد كه حجت بر وى تمام شود و بعداً عذر نياورد كه من راه و رسم درست زندگى را نمى دانستم.

راههاى شناخت پيامبران

اصل پنجاه و ششم

فطرت بشر ايجاب مى كند كه هيچ ادعايى را بدون دليل نپذيرد، و هركس مدعايى را بدون دليل بپذيرد بر خلاف فطرت انسانى خويش عمل كرده است. ادعاى نبوت عظيم ترين ادعايى است كه بشر مى تواند داشته باشد، و طبعاً براى اثبات چنين مدعاى بزرگى بايستى دليل قاطع و استوارى ارائه كند. اين دليل مى تواند يكى از سه امر زير باشد:

الف ـ پيامبر پيشين، كه نبوت او با دلايل قطعى ثابت شده است، بر نبوت پيامبر بعدى تصريح كند. چنانكه حضرت مسيح(عليه السلام)  بر نبوت پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) تصريح كرد و آمدن او را بشارت داد.([2])

ب ـ قراين و شواهد گوناگون بر صدق ادعاى او گواهى دهد. اين دلايل را مى توان در سيره زندگى، محتواى دعوت، شخصيتهايى كه به او گرويده اند، و نيز روش دعوت او به دست آورد. امروزه در محاكم جهان براى شناسايى حق از باطل و مجرم از بى گناه همين راه را مى پيمايند، و در صدر اسلام نيز با استفاده از همين روش به راستگويى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پى مى بردند.([3])


ج ـ آوردن معجزه. يعنى همراه با دعوى نبوت، كارى خارق العاده انجام دهد، و ديگران را به تحدّى دعوت نمايد، و آن كار خارق العاده با ادعاى او هماهنگ باشد.

دو راه نخست عموميت ندارد، در حاليكه راه سوم همگانى بوده و در طول تاريخ نبوت، بشر براى شناخت پيامبران از اين راه استفاده كرده، و پيامبران نيز براى اثبات دعوى خود از آن بهره گرفته اند.

اصل پنجاه و هفتم

ميان معجزه و صدق دعوى نبوت، رابطه اى منطقى برقرار است. زيرا اگر آورنده معجزه در ادعاى خود راستگو باشد، طبعاً مطلب ثابت مى شود; و اگر فرض كنيم در ادعاى خود دروغگو باشد بر خداوند حكيم، كه به هدايت بندگان خود علاقمند مى باشد، شايسته نيست كه چنين قدرتى را در اختيار او قرار دهد. چون مردم با مشاهده اين قدرت خارق العاده به او ايمان مى آورند و به سخنان او عمل مى كنند. در نتيجه هرگاه او در ادعاى خود دروغگو باشد، آنان را گمراه مى كند، و اين امر با عدل و حكمت الهى منافات دارد. اين مسئله يكى از متفرعات قاعده حسن و قبح عقلى است كه قبلاً درباره آن بحث شد.

اصل پنجاه و هشتم

انجام كار خارق العاده كه همراه و هماهنگ با دعوى نبوت باشد، «معجزه» نام دارد، ولى اگر كار خارق العاده از بنده صالح خدا سر بزند كه مدعى نبوت نباشد، «كرامت» ناميده مى شود. گواه اين امر كه بندگان صالح خدا (از غير پيامبران) نيز مى توانند مبدء كارهاى خارق العاده شوند، يكى نزول مائده آسمانى براى حضرت مريم، و ديگرى انتقال تخت ملكه سبا در يك لحظه از يمن به فلسطين توسط فردى برجسته از ياران حضرت سليمان (آصف بن برخيا) مى باشد كه قرآن از هر دوى آنها خبر داده است. درباره مريم مى فرمايد: (كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيّا المِحْرابَ وَجَدَعِنْدَها رِزْقاً...)(آل عمران/37): هر وقت كه زكريا وارد محراب او مى شد پيش او خوردنى مى يافت مى گفت اى مريم اينها براى تو از كجاست ؟! مريم مى گفت از جانب خدا.

در باره ماجراى تخت بلقيس نيز مى فرمايد: ( قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْل أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ) (نمل/40):آن كس كه نزد او دانشى از كتاب بود، گفت من آن را پيش از آنكه چشم بر هم زنى نزد تو مى آورم.

اصل پنجاه و نهم

تفاوت معجزه با ديگر امور خارق العاده در امور زير خلاصه مى شود:

الف ـ آموزش ناپذيرى: آورنده معجزه بدون سابقه هر نوع آموزش دست به اعجاز مى زند، در حاليكه انجام يافتن امور خارق العاده ديگر، نتيجه يك رشته آموزشها و تمرينهاست. موسى بن عمران (عليه السلام) پس از سپرى كردن دوران جوانى راهى مصر شد. در نيمه راه  به نبوت و رسالت مبعوث گرديد و خطاب آمد كه اى موسى عصا را بيفكن.چون افكند ناگهان به صورت اژدها درآمد،به گونه اى كه خود موسى وحشت كرد. نيز به موسى خطاب شد كه دست خود را از بغل بيرون آر، چون برآورد، نورى از آن درخشش نمود كه چشم را خيره مى ساخت.([4])

ولى درباره ساحران عصر سليمان يادآور مى شود: (يُعَلِّمُونَ الناسَ السِّحْرَ...فَيتعلَّمُونَ مِنْهما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوجِهِ)(بقره/102): شياطين سحر را به مردم مى آموختند... و مردم نيز از آن دو ملك، مطالبى مى آموختند كه به واسطه آن ميان زن و شوهر جدايى مى انداختند.

ب ـ معارضه ناپذيرى: معجزه، از آنجا كه از قدرت نامتناهى الهى سرچشمه مى گيرد، معارضه ناپذير است، در حاليكه جادو و سحر و نظاير آن از قبيل كار مرتاضان چون از قدرت محدود بشر سرچشمه مى گيرد قابل معارضه و اتيان بمثل است.

ج ـ عدم محدوديت: معجزات پيامبران محدود به يك نوع يا دو نوع نبوده،و به قدرى مختلف و متنوع است كه نمى توان در ميان آنها قدر مشتركى يافت. مثلاً انداختن عصا و تبديل شدن آن به اژدها كجا، و دست از گريبان بيرون آوردن و درخشش آن كجا؟! نيز اين دو معجزه كجا و جارى شدن چشمه هاى آب توسط زدن عصا به سنگ كجا؟!([5]) همچنين اين سه معجزه كجا و زدن عصا به دريا و شكافتن آب دريا كجا؟!([6])

درباره حضرت عيسى نيز مى خوانيم از گِل،پرنده اى مى ساخت، سپس در آن مى دميد و به اذن خدا حيات مى يافت. افزون بر اين عمل، با كشيدن دست بر روى نابينايان و بيماران مبتلا به پيسى، آنها را شفا مى بخشيد. همچنين مردگان را زنده مى كرد و از اندوخته هاى داخل خانه ها خبر مى داد.([7])

د ـ  اصولاً آورندگان معجزه يا كرامت با كسان ديگرى چون ساحران كه دست به كارهاى خارق العاده مى زنند،هم از نظر هدف، و هم از حيث روحيات متمايزند. گروه نخست اهداف والايى را تعقيب مى كنند، در حاليكه گروه دوم اهداف دنيوى دارند; و طبعاً روحيات آنها نيز با هم متفاوت است.

وحى و نبوت

اصل شصتم

در اصل پيش، طرق شناخت پيامبر واقعى از مدعيان دروغين آن بيان گرديد. اينك بايد راه ارتباط پيامبر با عالم غيب را كه «وحى» است بررسى كنيم.

«وحى»، كه مهمترين راه ارتباط پيامبران با عالم غيب است، مولود غريزه يا عقل بشرى نيست، بلكه آگاهى ويژه اى است كه خدا آن را در اختيار پيامبران قرار داده است، تا پيامهاى الهى را به بشر برسانند. قرآن وحى را چنين وصف مى كند:(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمينُ * عَلى قَلْبِكَ)(شعراء/193ـ194): اين قرآن را روح الأمين(فرشته وحى) بر قلب تو فرود آورده است. اين آيه ناظر به اين است كه آگاهى پيامبر از پيامهاى الهى، نتيجه به كارگيرى امورى همچون حواس ظاهرى و نظاير آن نيست، بلكه فرشته وحى آن را بر قلب پيامبر فرود مى آورد.([8])

بنابراين نمى توان حقيقت پيچيده وحى را با مقياسهاى عادى تبيين كرد. در حقيقت، نزول وحى يكى از مظاهر غيب است كه بايد به آن ايمان آورد، هرچند حقيقت آن براى ما روشن نباشد. چنانكه مى فرمايد:(الّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالغَيْبِ) (بقره/3).

اصل شصت ويكم

كسانى كه مى خواهند هر چيز را با مقياسهاى مادى و ابزار حسى بسنجند و حقايق غيبى را در قوالب حسى محصور كنند، وحى الهى را به صورتهاى گوناگون توجيه كرده اند، كه همه آنها از نظر ما باطل است. ذيلاً به نقل و نقد اين گونه توجيهات مى پردازيم.

الف ـ گروهى از نويسندگان، پيامبران را از نوابغ بشر دانسته و وحى را محصول تفكر و اعمال حواس باطنى آنان پنداشته اند. به پندار اين گروه،حقيقت روح الامين، روح و نفس پاك اين دسته از نوابغ، و كتاب آسمانى نيز همان افكار بلند و والاى آنهاست.

اين گونه تفسير از وحى، نشانه خودباختگى در مقابل دانش تجربى جديد است كه تنها به روشهاى حسى اعتماد دارد. مشكل مهم اين نظريه آن است كه با سخنان پيامبران الهى منافات دارد، زيرا آنان پيوسته اعلان مى كردند كه آنچه براى بشر آورده اند جز وحى الهى چيزى نيست بنابر اين، لازمه تفسير فوق اين است كه پيامبران افرادى دروغگو باشند، و اين با مقام والا و راستى و درستى آنان كه تاريخ از آن خبر داده است، سازگار نيست.

به ديگر سخن: مصلحان دوگونه اند: مصلحانى كه برنامه خود را به خدا نسبت داده اند، و مصلحانى كه برنامه خود را زاييده افكار خويش معرفى مى كنند، و چه بسا هر دو گروه نيز دلسوز و خيرخواه باشند. بنابر اين نمى توان اين دو صنف مصلح را يكى دانست.

ب ـ گروهى ديگر، به همان انگيزه كه در نظريه پيشين بيان شد، وحى را نتيجه تجلى حالات روحى پيامبر مى دانند. به ادعاى اينان، پيامبر به علت ايمان استوارى كه به خدا دارد، در سايه عبادت بسيار خويش، به مرتبه اى مى رسد كه يك رشته حقايق عالى را در درون خود مى يابد، و تصور مى كند كه از جهان غيب بر او القا شده است، در حاليكه دريافتهاى مزبور مبدء و سرچشمه اى جز نفس او ندارد. صاحبان اين نظريه اظهار مى دارند كه ما در راستگويى پيامبران شك نداريم و معتقديم كه آنان حقيقتاً يك رشته حقايق برين را مشاهده مى كنند، ولى سخن در منشأ اين حقايق عالى است،پيامبران تصور مى كنند اين حقايق از عالم بيرون و جهان غيب به آنان القا شده است، در حاليكه سرچشمه آن همان نفس آنان است.([9])

اين نظريه، سخن جديدى نيست، بلكه ارائه يكى از نظريات دوران جاهليت درباره وحى، منتها با پوششى جديد است. حاصل اين نظريه آن است كه وحى نتيجه تخيّل پيامبران و فرو رفتن آنان در خويشتن است،و آنان از كثرت تفكر درباره خدا و عبادت و انديشه اصلاح بشر، ناگهان حقايقى را در برابر خود مجسم مى بينند و گمان مى كنند كه از عالم غيب بر آنان القا مى شود، و اين به نحوى همان تصور عرب جاهلى درباره وحى است كه مى گفتند: (أَضْغاثُ أَحْلامِ) (انبياء/5): يعنى وحى افكار آشفته اى است كه پيامبر مى بيند.

قرآن در آيات ديگر اين نظريه را بشدت رد كرده و مى گويد: اينكه پيامبر مدعى ديدن فرشته وحى است راستگوست، نه قلب او خطا كرده و نه چشمش، چنانكه مى فرمايد: (ما كَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى). نيز مى فرمايد: (ما زاغ البَصَرُ وَ ما طَغى) (نجم 11و17): دل آنچه را كه چشم ديد، تكذيب نكرد و هرگز ديدگان او لغزش نيافت و خطا نرفت. يعنى واقعاً فرشته وحى را ديد، هم با ديد ظاهر و هم با ديد باطن. ([10])


[1] . نهج البلاغه، خطبه 143.

[2] . سوره صف/6.

[3] . پوينده اين راه قيصر، پادشاه روم بود، تاريخ طبرى 3/240، حوادث سال ششم هجرت.

[4] . قصص/32ـ31.

[5] . بقره/60.

[6] . شعراء /63.

[7] . آل عمران /42.

[8] . البته راه وحى الهى به پيامبران منحصر در نزول فرشته وحى نيست، بلكه راههاى ديگرى نيز دارد كه در آيه 51 سوره شورى بيان شده است، وتوضيح آن در اصل سى وهشتم گذشت.

[9] . سيّد محمّد رشيد رضا، وحى محمّدى، ص66.

[10] منشور عقائد اماميه، آيت الله سبحاني، ص .97