فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
منشور عقائد امامیه
ويژگيهاى نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)
ويژگيهاى نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

دعوت پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) ويژگيهايى دارد، كه مهمترين آنها چهار چيز است و ما در طى سه اصل به بيان آنها مى پردازيم.

اصل هفتاد و هفتم

دعوت و آيين پيامبر اسلام جهانى است و به قوم و منطقه خاصى اختصاص ندارد، چنانكه مى فرمايد:(وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّكافّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً) (سباء/28): ما تو را، بشارت دهنده و ترساننده، براى عموم مردم فرستاديم. نيز مى فرمايد: (وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّرَحْمَةً لِلْعالَمينَ)(انبياء/107). از اينروى مى بينيم وى در دعوتهاى خود از لفظ «الناس» بهره گرفته و مى گويد: (يا أَيُّها النّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فآمِنوا خَيْراً لَّكُمْ)(نساء/170): اى مردم رسولى از جانب پروردگار شما به حق نزد شما آمده است، پس به او ايمان آوريد كه براى شما بهتر است.

البته آن حضرت زمانى كه دعوت خويش را آغاز كرد، به طور طبيعى انذار خود را در مرحله نخست متوجه قوم خود فرمودتا جمعيتى را كه پيش از او براى آنان بيم دهنده اى نيامده بود، انذار كند (لِتُنْذِرَ قَوماً ما أتاهُمْ مِنْ نَّذِير مِنْ قَبْلِكَ)(سجده/3). ولى اين به معناى آن نبود كه قلمرو رسالت وى محدود به ارشاد گروهى خاص است. بدين جهت، گاه مى بينيم كه قرآن در عين اينكه جمعيت خاصى را مورد دعوت قرار مى دهد، بلافاصله آن را براى همه كسانى نيز كه دعوت او مى تواند به آنان برسد حجت مى شمرد و مى فرمايد:(وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا القُرآنُ لأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ)(انعام/19): اين قرآن بر من وحى شده تا به وسيله آن، شما و همه كسانى را كه اين پيام به آ نان مى رسد، انذار كنم.

بديهى است كه پيامبران در درجه نخست بايستى قوم خود را به آيين خود دعوت كنند، خواه دعوت آنان جهانى باشد و خواه منطقه اى. قرآن در اين مورد يادآور مى شود كه «هيچ پيامبرى را جز به زبان قوم خويش نفرستاديم: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّبِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ)(ابراهيم/4) ولى چنانكه گفتيم ارسال رسول به زبان قوم خويش، هرگز به معنى انحصار دعوت به آن گروه نيست.

اصل هفتاد و هشتم

نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نبوت خاتم مى باشد، همچنانكه شريعت او شريعت خاتم، و كتاب او نيز خاتم كتابهاى آسمانى است يعنى پس از وى ديگر پيامبرى نخواهد آمد، و شريعت او به صورت جاودانه تا روز رستاخيز باقى خواهد ماند. از خاتميت نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)دومطلب استفاده مى شود:

1. اسلام، ناسخ شرايع پيشين است و با آمدن آن شريعتهاى گذشته ديگر رسميت ندارند.

2. در آينده شريعت سماوى ديگرى نخواهد آمد و ادعاى هر نوع شريعت جديد آسمانى مردود است.

موضوع خاتميت، در قرآن و احاديث اسلامى به صورت روشن مطرح شده است، به گونه اى كه براى احدى جاى ترديد باقى نمى گذارد. در اين مورد به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِوَ خاتَمَ النَبِيّين وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيء عَلِيماً)(احزاب/40): «محمد پدر هيچيك از مردان شما نبوده، بلكه وى رسول خدا و خاتم پيامبران است، و خدا به هرچيزى دانا است».«خاتم» به معنى«پايان بخش» است و اگر به انگشتر«خاتم» مى گويند براى اين است كه در عصر نزول اسلام، مُهر افراد، نگين انگشتر آنان بود كه با آن نامه ها را مهر مى كردند، به نشانه اينكه پيام به پايان رسيده است. با توجه به اين نكته، مفاد آيه فوق اين است كه با آمدن پيامبر اسلام، طومار نبوت و پيامبرى مُهر پايان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.

ضمناً از آنجا كه «رسالت» عبارت از ابلاغ و رساندن پيامهايى است كه از طريق وحى دريافت مى گردد، طبعاً رسالت الهى بدون نبوت نخواهد بود، و در نتيجه ختم نبوت ملازم با ختم رسالت نيز هست.([1])

در اين زمينه از ميان احاديث گوناگون، كافى است به حديث «منزلت» اشاره كنيم: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) زمانى كه در جريان جنگ تبوك، على را جانشين خود در مدينه قرار داد، به وى فرمود: «أَلا تَرضى أَنْ تَكُونَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّأَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي»([2]): آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من همانند منزلتت هارون نسبت به موسى باشد،جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.

گذشته از حديث «متواتر» منزلت، مجموعه احاديث مربوط به خاتميت نيز به صورت تواتر اجمالى نقل شده است.([3])

اصل هفتاد ونهم

راز جاودانگى شريعت اسلام در دو چيز نهفته است:

الف ـ شريعت اسلام، براى تأمين نياز طبيعى و فطرى بشر به هدايتهاى الهى، كاملترين برنامه را ارائه كرده است، به گونه اى كه بهتر و كاملتر از آن قابل تصور نيست.

ب ـ در قلمرو احكام عملى نيز يك رشته اصول و كليات جامع و ثابت را بيان نموده كه مى تواند پاسخگوى نيازهاى نو بنو و متنوّع بشر باشد. گواه روشن اين امر آن است كه فقهاى اسلام (بويژه شيعه) در طى چهارده قرن توانسته اند به تمام نيازهاى جوامع اسلامى در زمينه احكام عملى پاسخ گويند، و تاكنون موردى پيش نيامده است كه فقه اسلامى از پاسخ گفتن به آن ناتوان باشد. امور زير در تحقق اين هدف مفيد و مؤثر بوده اند:

1. حجيّت عقل: اعتبار و حجيت عقل در مواردى كه صلاحيت قضاوت و داورى دارد، يكى از طرق استنباط وظايف بشر در طول زندگى است.

2. رعايت اهمّ در موارد تزاحم با مهمّ: مى دانيم كه احكام اسلام، ناشى از يك رشته ملاكات واقعى و مصالح و مفاسد ذاتى (يا عارضى) در اشياست كه برخى از آنها را عقل به دست مى آورد و برخى ديگر را شرع بيان مى كند. با شناخت اين ملاكات، طبعاً فقيه مى تواند در موارد تزاحم آنها، اهم را بر مهم ترجيح داده و مشكل را حل كند.

3. فتح باب اجتهاد: گشوده بودن باب اجتهاد به روى امت اسلامى ـ كه از افتخارات و امتيازات تشيع است خود از عوامل تضمين كننده خاتميت آيين اسلام است، زيرا در پرتو اجتهاد زنده و مستمر، حكم مسائل و حوادث جديد همواره از قواعد كلى اسلامى استنباط مى شود.

4. احكام ثانويه: در شريعت اسلام علاوه بر احكام اوليه، يك رشته احكام ثانويه وجود دارد كه مى تواند بسيارى از مشكلات را حل كند. فى المثل، در جايى كه تطبيق حكمى بر موردى، مايه عُسر و حَرَج يا زيان و ضرر افرادى گردد (با توجه به شرايطى كه در فقه بيان شده است) اصولى چون قاعده نفى حرج يا لا ضرار مى تواند به توانايى شريعت در شكستن بن بستها و رفع تنگناها كمك نمايد. قرآن كريم مى فرمايد: (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج) (حج/78). رسول گرامى نيز اعلام مى دارد: «لا ضَرَر وَ لا ضِرار». بايد گفت مكتبى كه اين دو قاعده و نظائر آن را دارد، هيچگاه پيروان آن در زندگى به بن بست كشيده نخواهند شد.

بحث مشروح درباره خاتميت بر عهده كتب كلامى است.

اصل هشتادم

يكى از ويژگيهاى شريعت اسلامى، اعتدال و سهولت درك مفاهيم و احكام آن است، كه اين امر را مى توان يكى از مهمترين عوامل نفوذ و گسترش اين دين در ميان اقوام و ملل مختلف جهان دانست. اسلام در موضوع خداپرستى، توحيدى ناب و روشن را مطرح مى كند كه دور از هرگونه ابهام و پيچيدگى است. تنها سوره توحيد در قرآن مى تواند گواه اين مدعا باشد چنانكه اين كتاب مقدس در باب مقام و منزلت انسان نيز بر اصل تقوى تكيه مى كند كه خود به نوعى دربرگيرنده همه خصال والاى اخلاقى است. در حوزه احكام عملى نيز مشاهده مى كنيم كه اسلام هرگونه عسر و حرجى را نفى مى كند و پيامبر، خود را آورنده شريعتى سهل و آسان معرّفى مى كند: «جِئْتُ بِشرِيعة سَهْلَة سَمْحَة».

محققان منصف و بى غرض حتى از ميان دانشوران غير مسلمان صريحاً اذعان نموده اند كه مهمترين عامل گسترش سريع آيين اسلام، وضوح و جامعيت احكام و تعاليم اين دين بوده است، براى نمونه دكتر گوستاولوبون، دانشمند مشهور فرانسوى، مى گويد:

رمز پيشرفت اسلام در همان سهولت و آسانى آن نهفته است. اسلام از مطالبى كه عقل سالم از پذيرش آن امتناع مىورزد و در اديان ديگر نمونه هاى آن بسيار است، مبرّاست. هرچه فكر كنيد ساده تر از اصول اسلام نمى يابيد كه مى گويد: خدا يگانه است; مردم همگى در برابر خدا يكسانند; انسان با انجام چند فريضه دينى به بهشت و سعادت مى رسد، و با روى گرداندن از آن به دوزخ مى افتد. همين روشنى و سادگى اسلام و دستورات آن، كمك زيادى به پيشرفت اين دين در جهان كرد. مهمتر از اين آن ايمان محكمى است كه اسلام در دلها ريخته است; ايمانى كه هيچ شبهه اى قادر به كندن آن نيست.

اسلام، همان گونه كه براى اكتشافات علمى از هر دينى مناسبتر و ملايمتر است، درباره واداشتن مردم به گذشت نيز بزرگترين دينى است كه مى تواند تهذيب نفوس و اخلاق را به عهده گيرد.([4])

اصل هشتاد ويكم

كتابهاى آسمانى كه پيامبران پيشين آن را عرضه كرده اند، مع الأسف پس از آنان بتدريج در اثر غرضورزى خودكامگان دستخوش تحريف گرديده است. اين مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاريخى هم تأييد مى كند. چنانكه مطالعه خود اين كتب و دقت در محتواى آنها نيز بر آن دلالت دارد، زيرا در آنها يك رشته مطالبى وارد شده است كه هرگز نمى تواند مورد تأييد وحى الهى باشد. بگذريم كه انجيل كنونى بيشتر صورت زندگى نامه حضرت مسيح را دارد كه در آن ماجراى به دار آويخته شدن وى نيز توضيح داده شده است. امّا به رغم تحريفات آشكار در كتب آسمانى پيشين، قرآن كريم از هر نوع افزايش و كاهش مصون مانده است. پيامبر گرامى اسلام يكصد و چهارده سوره كامل قرآنى از خود به يادگار نهاده و تحويل جهان داده است و نويسندگان وحى ـ خصوصاً حضرت على (عليه السلام) كه از روز نخست وحى الهى را مى نوشت، آن را نگاشته اند. خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چيزى از آيات و سوره هاى قرآن كم شده و نه چيزى بر آنها افزوده شده است. اينك به برخى از دلايل و موجبات عدم تحريف قرآن اشاره مى كنيم:

1.چگونه امكان دارد كه تحريف به قرآن راه يابد، در حاليكه خداوند حفظ و صيانت آن را تضمين كرده است، چنانكه مى فرمايد: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)(حجر/9): ما خود قرآن را فرو فرستاده و خود نيز نگهبان آن هستيم.

2. خداوند راه يافتن هر نوع باطل به ساحت قرآن را نفى كرده و مى فرمايد:(لا يَأْتِيهِ الباطلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكيم حَميد) (فصلت/42): باطل از هيچ سو به ساحت قرآن راه ندارد، آن از جانب خداوند حكيم و ستوده نازل شده است.باطل كه خداوند راه يافتن آن را به قرآن نفى كرده،هر باطلى است كه مايه وهن قرآن گردد، و از آنجا كه كم يا زياد كردن الفاظ و آيات قرآن مسلماًمايه سستى و وهن آن مى گردد لذا قطعاً هيچگونه كاهش يا افزايشى به ساحت اين كتاب شريف راه نيافته است.

3. تاريخ گواهى مى دهد كه مسلمانان به آموزش و حفظ قرآن عنايت ويژه اى داشتند در ميان عربهاى زمان پيامبر، حافظه هاى قوى و نيرومندى وجود داشت كه با يك بار شنيدن، خطبه اى طولانى را حفظ مى كردند، بنابر اين چگونه مى توان گفت چنين كتابى كه اين همه قارى و حافظ و علاقمند داشته، تحريف شده است؟!

4. شكى نيست كه امير مؤمنان (عليه السلام) در بعضى از مسائل با خلفا اختلاف نظر داشت و مخالفت خود را نيز به صورت منطقى در موارد گوناگون آشكار مى كرد، كه يكى از آنها خطبه شقشقيه و نيز مناشدات معروف آن حضرت است. در عين حال مى بينيم كه آن حضرت در سراسر زندگى خود، حتى يك كلمه هم درباره تحريف قرآن سخن نگفته است، حال اگر (العياذ باللّه) چنين كارى صورت گرفته بود،مسلّماً به هيچوجه ايشان در باره آن سكوت نمىورزيد. بلكه بالعكس آن حضرت پيوسته به تدبر در قرآن دعوت مى كرد و مى فرمود:«لَيْسَ لأحد مِنْ بَعْدِ القرآنِ مِنْ فاقة ولا بَعْدَ القرآنِ مِنْ غنىًً فَكُونوا مِنْ حَرثته و أتباعه»([5]): اى مردم براى كسى در صورت پيروى از قرآن فقر و نيازى نيست، و بدون پيروى از قرآن، غنا و بى نيازيى وجود نخواهد داشت، بنابر اين در سرزمين زندگى خود بذر قرآن را بيفشانيد و از پيروان آن باشيد.

با توجه به دلايل ياد شده و نظاير آن، علماى بزرگ شيعه اماميه به پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) از دير زمان تاكنون بر مصونيت قرآن از تحريف تأكيد نموده اند، كه از آن ميان مى توان به افراد زير اشاره نمود:

1. فضل بن شاذان (متوفاى 260هـ.ق، كه در عصر ائمه (عليهم السلام) مى زيسته است) در كتاب الايضاح/217.

2. شيخ صدوق(م81هـ. ق) در كتاب الاعتقادات/93.

3. شيخ مفيد (م413هـ.ق) در كتاب اجوبة المسائل السروية، مطبوع در مجموعة الرسائل/ص 266.

4. سيد مرتضى (م436هـ.ق) در كتاب جواب المسائل الطرابلسيات، كه كلام وى را شيخ طبرسى در مقدمه مجمع البيان آورده است.

5. شيخ طوسى معروف به شيخ الطائفه(م460هـ.ق) در كتاب التبيان، 1/3.

6. شيخ طبرسى(م548هـ.ق) در مقدمه كتاب خود، مجمع البيان، بر عدم تحريف قرآن تصريح و تأكيد كرده است.

7. سيد بن طاووس(م664هـ.ق) دركتاب «سعد السعود» (ص 144) مى گويد: عدم تحريف، رأى اماميه است.

8. علامه حلى (م726هـ.ق) در كتاب اجوبة المسائل المهناويه (ص 121) مى گويد: «حق اين است كه هيچگونه زياده و نقيصه اى در قرآن راه نيافته است و من از قول به تحريف به خدا پناه مى برم، زيرا اين امر موجب شك در معجزه متواتر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گردد».

ما در اينجا به ذكر نام علماى شيعه كه منكر تحريف بوده اند پايان مى دهيم، و تأكيد مى كنيم كه اين عقيده، پيوسته مورد نظر بزرگان علماى اماميه در اعصار گوناگون بوده است، چنانكه در عصر حاضر نيز همه مراجع شيعه، بدون استثنا، داراى چنين عقيده اى مى باشند.

اصل هشتاد و دوم

در كتب حديث و تفسير رواياتى وارد شده است كه برخى آنها را دليل بر تحريف قرآن قرار داده اند، ولى بايد توجه نمود كه:

اوّلاً، اكثر اين روايات از طريق افراد و كتابهايى نقل شده كه از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نيستند، مانند كتاب قراءات احمد بن محمد سيارى (م286) كه علماى رجال، روايات او را ضعيف خوانده، و مذهب او را فاسد دانسته اند([6]) يا كتاب على بن احمد كوفى (م352) است كه علماى رجال درباره او گفته اند: در پايان عمر راه غلو را در پيش گرفت.([7])

ثانياً، قسمتى از اين روايات، كه بر تحريف حمل شده است، جنبه تفسيرى دارد. به عبارت ديگر، مفاد كلّى آيه در روايت تطبيق بر مصداق شده، و عده اى تصور كرده اند كه تفسير و تطبيق مزبور جزء قرآن بوده و از آن حذف گرديده است. مثلاً «صراط مستقيم» در سوره حمد، در روايات به «صراط پيامبر و خاندان او» تفسير شده، و پيداست كه چنين تفسيرى، تطبيق كلى بر فرد اعلاى آن است.([8])

امام خمينى (رحمه الله) رواياتى را كه از آنها تحريف برداشت شده بر سه دسته تقسيم كرده است:

الف ـ روايات ضعيف، كه با آن نمى توان استدلال كرد;

ب ـ روايات ساختگى، كه شواهد جعلى بودن در آنها نمايان است;

ج ـ روايات صحيح، كه اگر در مفاد آنها كاملاً دقت گردد روشن مى شود كه مقصود از تحريف در آيات قرآن، تحريف معانى آنهاست نه تغيير الفاظشان.([9])

ثالثاً، كسانى كه مى خواهند عقيده واقعى پيروان يك مذهب را به دست آورند بايد به كتابهاى عقيدتى و علمى آنها رجوع كنند، نه به كتابهاى حديثى كه نظر مؤلف از تأليف آن، بيشتر گردآورى مطالب بوده و تحقيق آن را به ديگران واگذار كرده است. همچنين مراجعه به آراى شاذ از پيروان يك مذهب براى شناخت عقايد مسلّم آن مذهب كافى نبوده و اصولاً استناد به قول يك يا دو نفر در مقابل اكثريت قاطع دانشمندان آن فرقه، ملاك صحيحى براى قضاوت نيست.

***

در خاتمه بحث از تحريف، ضرورى است چند نكته را يادآور شويم:

1. متهم كردن مذاهب اسلامى يكديگر را به تحريف قرآن، خاصّه در عصر كنونى، جز به نفع دشمنان اسلام نخواهد بود.

2. اگر برخى از علماى شيعه كتابى درباره تحريف قرآن نوشته اند، بايستى نظريه شخصى خود او تلقى شود، نه نظريه اكثريت قاطع علماى شيعه. لذاست كه مى بينيم پس از انتشار كتاب مزبور، ردّيّه هاى زيادى از سوى علماى شيعه بر ضد آن نوشته شده است; همان گونه كه وقتى در سال 1345هـ.ق از طرف يكى از علماى مصر كتاب «فرقان»  با استناد به پاره اى روايات درباره نسخ يا انساء تلاوت آياتى از قرآن كه در كتب حديث اهل سنت آمده است، به عنوان اثبات تحريف در قرآن نوشته شد، از طرف علماى ازهر مردود شناخته شد و كتاب مزبور مصادره گرديد.

3.كتاب آسمانى همه مسلمانان جهان قرآن مجيد است كه مجموع آن را 114 سوره كه نخستين آن را سوره «الحمد» وآخرين آن را سوره «الناس» تشكيل مى دهد، و در اين كتاب  كلام الهى، «قرآن» ناميده شده و با صفاتى چون مجيد، كريم و حكيم ([10]) معرفى گرديده است. و مسلمانان احياناً آن را «مصحف»مى نامند، و مصحف در لغت عرب به مجموعه اى از برگهاى نوشته شده مى گويند كه در يكجا گرد آيد. و نقل شده است كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، آنگاه كه مجموع سوره هاى قرآن يكجا گرد آمد از سوى برخى صحابه اسم مصحف براى آن پيشنهاد شد.([11])

بنابر اين مصحف به مجموعه اى از برگهاى نوشته شده و گرد آمده به صورت يك كتاب مى گويند خواه قرآن باشد يا غير آن. وقرآن نامه اعمال را «صُحُف» مى نامد و مى فرمايد:(وَإِذا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (تكوير/10): آنگاه كه نامه هاى اعمال گشوده شود، همچنانكه ديگر كتابهاى آسمانى را «صحف» مى نامد، و مى فرمايد: (صُحُفِ إِبْراهيمَ وَمُوسى) ( اعلى/19): كتابهاى ابراهيم و موسى.

اين آيات نشان مى دهد كه لفظ صحيفه يا مصحف معنى وسيعى داشته است، هرچند پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يكى از نامهاى قرآن نيز بشمار آمده است.

از اين جهت تعجب نخواهيم كرد كه نوشته هايى را كه از دخت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به يادگار مانده است «مصحف» مى نامند، و واقعيت اين مصحف آن است كه امام صادق (عليه السلام)  در روايتى توضيح مى دهد و مى فرمايد: «فاطمه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) هفتاد و پنج روز زيست، و اندوه سختى او را فرا گرفت، جبرئيل (به فرمان خدا) فرود مى آمد و از رسول خدا و منزلت او نزد خدا سخن مى گفت و بدين جهت فاطمه را تسلى مى داد، و از حوادثى كه بعدها اتفاق خواهد افتاد او را با خبر مى ساخت.و اميرمؤمنان گزارشهاى جبرئيل را(از طريق املاء فاطمه (عليها السلام)) مى نوشت واين همان مصحف فاطمه(عليها السلام) است.([12])

ابوجعفر از امام صادق (عليه السلام)  نقل مى كند كه فرمود:مصحفُ فاطمةَ ما فيه شيء من كتابِ اللّه وإنّما هو شيء أُلقى إليها بعد موتِ أبيها (صلوات اللّه عليهما ) ([13]): در مصحف فاطمه چيزى از كتاب الهى نيست، (يعنى تصور نكنيد قرآن است) بلكه محتويات آن پس از درگذشت پدرش به او القا شده است. و ما در بخش مربوط به فقه و حديث يادآور خواهيم شد كه در امت اسلامى شخصيت هاى والايى هستند كه در حالى كه نبى و رسول نيستند، ولى فرشتگان با آنان سخن مى گويند. و آنان را محدَّث مى نامند، و دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) «محدَّثه» بوده است.([14])

------------------------------------------------

[1] . آيات گواه بر خاتميت منحصر به آيه فوق نيست. در اين مورد، نصوص ششگانه اى در قرآن هست كه برخاتميت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مى دهد. به كتاب مفاهيم القرآن:3/130ـ139 رجوع شود.

[2] . صحيح بخارى:3/58; صحيح مسلم:2/323; امالى صدوق، ص 28 و 47 و 81;بحار الأنوار، 37/254ـ289، باب 53; بخارى، صحيح، 3/54، باب غزوة تبوك، مسلم 4/1871 ط 1375; ترمذى، سنن، 2/301; سيره إبن هشام 4/162; أحمد، مسند، 1/174.

[3] . در اين باره به كتاب مفاهيم القرآن:3/141ـ167 رجوع شود.

[4] . تمدن اسلام و عرب، تأليف دكتر گوستاولوبون فرانسوى، صص 141ـ143.

[5] . نهج البلاغه، خطبه 171.

[6] . رجال نجاشى:1/211، شماره ترجمه190.

[7] . رجال نجاشى:1/96، شماره ترجمه 689.

[8] . طبرسى، مجمع البيان:1/28، ط .

[9] . تهذيب الأُصول:2/96.

[10] . (ق * والقرآن المجيد) ، ق/1. (انّهُ لَقُرآنٌ كَريم فِي كِتاب مَكْنُون) واقعه/77. (يس * والقُرآن الحكيم) يس/1.

[11] . الاتقان:11/85.

[12] . كافى: 1/241.

[13] . بصائر الدرجات، ص 195.

[14] منشور عقائد اماميه، آيت الله سبحاني، ص .134