فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
منشور عقائد امامیه
حديث ، اجتهاد و فقه
حديث ، اجتهاد و فقه

اصل يكصد و سى و ششم

شيعه اماميه، در عقايد و احكام، به احاديثى كه به وسيله افراد ثقه و مورد اعتماد از رسول گرامى نقل شود عمل مى كند، خواه اين روايات د ركتب حديث شيعه باشد، ويا در كتب حديث اهل سنت. ازينروى در كتب فقهى شيعه گاه به رواياتى نيز كه از طريق راويان اهل سنت نقل شده استناد شده است (در تقسيم بندى حديث به اقسام چهارگانه در علم درايه شيعه به اين گونه احاديث «موثق» مى گويند) و بنابر اين آنچه كه برخى از غرضورزان به شيعه نسبت مى دهند كاملاً بى اساس است.

پايه فقه شيعه را كتاب، سنت،عقل واجماع تشكيل مى دهد، و سنت عبارت است از قول و فعل يا تقرير معصومين كه در رأس آنان پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار دارد. بنابر اين، هرگاه حديثى از طريق يك راوى موثق از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شود و مشتمل بر قول و فعل يا تقرير آن حضرت باشد، از نظر شيعه معتبر است. مندرجات كتب فقه شيعه گواه روشن اين مدعا بوده و به اعتبارى، بايد گفت كه در اين قسمت ميان كتب حديثى شيعه و اهل سنت فرقى نيست; كلامى اگر هست در تشخيص ثقه و درجه اعتبار راوى است.

اصل يكصد وسى و هفتم

احاديث و رواياتى كه با سند صحيح از پيشوايان معصوم شيعه نقل مى شود حجت شرعى است; بايد به مضمون آنها عمل كرد و بر وفق آنها فتوا داد. ائمه اهل بيت (عليهم السلام) مجتهد و مفتى ـ به معنى رايج و اصطلاحى لفظ ـ نبوده و آنچه كه نقل مى كنند حقايقى است كه از طرق مختلف زير به آنها دست يافته اند:

الف ـ نقل از رسول خدا

پيشوايان معصوم(عليهم السلام) احاديث را (بدون واسطه، يا از طريق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ كرده و براى ديگران نقل مى كنند. اين نوع روايات، كه هر امامى آن را از امام پيشين ... تا برسد به رسول خدا نقل كرده است در احاديث شيعه اماميه فراوان است، و اگر اين گونه احاديث اهل بيت (عليهم السلام) كه سنداً متصل و منتهى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد يكجا جمع شود مسند بزرگى را تشكيل مى دهد كه خود مى تواند گنجينه عظيمى براى محدثان و فقيهان مسلمان باشد. زيرا رواياتى با چنين سند استوار، در جهان حديث نظير ندارد.به يك نمونه از اين نوع احاديث، كه گفته مى شود نسخه اى از آن، به عنوان حديث سلسلة الذهب، از باب تبرك و تيمن، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور«سامانيان» نگهدارى مى شده است، اشاره مى كنيم:

شيخ بزرگوار صدوق در كتاب توحيد به واسطه دونفر از ابو الصلت هروى نقل مى كند كه مى گويد: من با على بن موسى الرضا (عليهما السلام)همراه بودم كه از نيشابور عبور مى كرد. در اين هنگام جمعى از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، يحيى بن يحيى، اسحاق بن راهويه و جمعى از دوستداران علم، زمام مركب ايشان  را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران پاك ومطهرت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى نقل كنى كه از پدرت شنيده اى. حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد و چنين گفت:

«حدثني أبي العبد الصالح موسى بن جعفر(عليهما السلام)قال حدثني أبي الصادق جعفر بن محمد(عليهما السلام)قال حدثني أبي أبو جعفر محمد بن علي باقر علم الأنبياء (عليهما السلام)قال حدثني أبي علي بن الحسين سيد العابدين (عليهما السلام) قال حدثني أبي سيّد شباب أهل الجنّة الحسين (عليهما السلام) قال حدثني أبي على بن أبي طالب (عليهما السلام) سمعت النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت اللّه جلّ جلاله يقول: لا إله إِلاّ اللّه حِصني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ مِنْ عَذابي». سپس زمانى كه به راه افتاد، فرياد برآورد كه: بشروطها و أنا من شروطها.([1])

ب ـ نقل از كتاب على (عليه السلام)

امير مؤمنان (عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) با ايشان همراه بود، و بدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسيارى از رسول خدا را در كتابى گرد آورد(در حقيقت، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)املا مى كرد وعلى (عليه السلام) مى نوشت). خصوصيات اين كتاب، كه پس از شهادت امام در خانواده او باقى ماند، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: طول اين كتاب هفتاد ذراع بوده، وبه املاى رسول خدا و خط على بن ابى طالب نگارش يافته است و آنچه كه مردم به آن نيازمندند در آن بيان شده است.([2])

گفتنى است كه اين كتاب پيوسته در خاندان على (عليه السلام) دست به دست مى گشت و امام باقر و امام صادق (عليهما السلام)كراراً از آن حديث نقل كرده و خود كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مى فرمودند و هم اكنون نيز بخشى از احاديث آن كتاب در مجامع حديثى شيعه بالأخص در «وسائل الشيعه» در ابواب مختلف موجود است.

ج ـ الهامات الهى

علوم ائمه اهل بيت (عليهم السلام) سرچشمه ديگرى دارد كه مى توان از آن با عنوان «الهام» ياد كرد. الهام به پيامبران اختصاص نداشته و در طول تاريخ گروهى از شخصيتهاى والاى الهى از آن بهره مند بوده اند.تاريخ، اشخاص متعددى سراغ مى دهد كه با اينكه پيامبر نبودند،اسرارى از جهان غيب بر آنها الهام مى شد و قرآن به برخى از آنها اشاره دارد. چنانكه درباره مصاحب موسى (خضر) كه چند صباحى او را آموزش داد، چنين مى فرمايد:(آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً) (كهف/65): او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خويش به وى دانشى ويژه عطا كرده بوديم.

نيز درباره يكى از كارگزاران سليمان (آصف بن برخيا) يادآور مى شود:(قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)(نمل40): آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود چنين گفت....اين افراد علم خود را از طريق عادى نياموخته بلكه به تعبير قرآن داراى «علم لدنّى» بوده اند: (عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً).

بنابر اين نبى نبودن، مانع از آن نيست كه برخى از انسانهاى والا طرف الهام الهى قرار گيرند. در احاديث اسلامى كه فريقين نقل كرده اند اين گونه افراد را «محدَّث» مى گويند، يعنى كسانى كه بدون اينكه پيامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مى گويند.

بخارى در صحيح خود از پيامبر نقل مى كند كه فرمود:«لَقَدْ كانَ فيمَن كانَ قَبلَكُمْ مِنْ بني إسرائيلَ يُكَلَّمونَ مِنْ غير أَنْ يكونُوا أنبياءَ...»([3]): قبل از شما در بنى اسرائيل كسانى بودند كه (فرشتگان) با آنها سخن مى گفتند، بدون اينكه پيامبر باشند.

بر اين اساس، ائمه اهل بيت (عليهم السلام)  نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهى و احكام دينى مى باشند، برخى از سؤالات را كه پاسخ آن  در احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يا كتاب على (عليه السلام) وجود نداشت از طريق الهام و آموزش غيبى پاسخ مى دادند.([4])

اصل يكصد و سى و هشتم

احاديث رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مانند قرآن از اعتبار خاصى برخوردار است و سنت پيامبر،همچون كتاب خدا، از مدارك عقيدتى و فقهى مسلمانان به شمار مى آيد. پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، گروهى از مسلمانان  زير فشار دستگاههاى حكومتى وقت، از نوشتن احاديث نبوى سرباز زدند ولى خوشبختانه پيروان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) آنى از نگارش حديث غفلت نكرده و پس از رحلت آن حضرت به ضبط حديث پرداختند. در اصل پيشين يادآور شديم كه بخشى از احاديث ائمه اهل بيت (عليهم السلام) از خود پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گرفته شده است.

در طول تاريخ، تربيت يافتگان مكتب اهل بيت (عليهم السلام) مجموعه هاى حديثى بزرگى نوشته اند كه در كتب رجال از آنها ياد شده است. بويژه در قرن چهارم و پنجم هجرى، با استفاده از كتبى كه در زمان خود ائمه (عليهم السلام) و توسط شاگردان آنان تأليف شده بود، كتابهاى حديثى جامعى تدوين يافت كه هم اكنون محور عقايد واحكام شيعه به شمار مى رود و ما ذيلاً به اسامى اين كتب و مؤلفان آنها اشاره مى كنيم:

1. كافى، نگارش محمد بن يعقوب كلينى (متوفاى 329) در هشت جلد.

2. من لا يحضره الفقيه، نگارش محمد بن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق(306ـ381) در چهار جلد.

3. تهذيب، نگارش محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى (385ـ 460) در ده جلد.

4. استبصار، نگارش مؤلف پيشين، در چهار جلد.

اينها دومين سرى از جوامع حديثى است كه شيعه در طول تاريخ پر تكاپوى خويش، تا قرن چهارم و پنجم تنظيم كرده است، و چنانكه اشاره شد در عصر خود ائمه يعنى قرن دوم و سوم، جوامعى به نام جوامع اوليه به ضميمه « اصول چهارصدگانه» تأليف يافته بود كه مندرجات همانها به جوامع دوم منتقل گشته است.

از آنجا كه علم حديث پيوسته مورد توجه شيعه قرار دارد، در قرن يازدهم و دوازدهم نيز جوامع ديگرى تنظيم وتأليف شده است كه بحار الأنوار(تأليف محمد باقر مجلسى)، وسائل الشيعه(محمد حسن حرّ عاملى) و وافى(محمدمحسن فيض كاشانى) در ميان آنها شهرتى بسزا دارند.

بديهى است كه شيعه به هر حديثى عمل نمى كند، و در حوزه عقايدْ اخبار آحاد و يا مخالف قرآن و سنت قطعى حجت نيست. همچنين وجود روايت در كتب حديث، لزوماً دليل بر اعتقاد مؤلف آن نمى باشد; بلكه احاديث از نظر اين علماى شيعه به انواع مختلف صحيح، حسن، موثق و ضعيف تقسيم مى شود كه هريك احكام و اعتبار خاص خود را دارد و تفصيل آن در علم درايه بيان شده است.

اصل يكصد و سى و نهم

در بخش گذشته به مدارك فقه شيعه (كه ادله چهارگانه كتاب و سنت وعقل و اجماع است) اشاره كرديم. استنباط احكام شرعى ازا ين ادلّه با شرايط ويژه اى كه در علم اصول بيان شده است، اجتهاد ناميده مى شود.

شريعت اسلام، از آنجا كه آخرين شريعت آسمانى بوده و ديگر پس از آن شريعتى نخواهد آمد، بايستى پاسخگوى تمام نيازهاى بشرى در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى وى باشد.مسلمانان عصر پيامبر نيز، با همين ارتكاز وبرداشت از كمال وجامعيت اسلام، بود كه سيره پيامبر را راهنماى عمل خويش شمرده و در جميع شئون زندگى چشم به امر و نهى خدا و رسول (صلى الله عليه وآله وسلم)داشتند.

از طرف ديگر مى دانيم حوادث و رخدادها به آنچه كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)وجود داشت منحصر نبوده، و تحولات روزگار پيوسته حادثه هاى نوى مى آفريند كه طبعاً هر يك براى خود حكم شرعى خاصى را مى طلبد.

با توجه به اين دو مطلب، باز بودن باب اجتهاد به روى فقها در طول تاريخ، جنبه يك امر ضرورى را پيدا مى كند. آيا امكان دارد كه اسلام، اين آئين كامل و جامع الهى، نسبت به حوادث نوظهور ساكت باشد و بشريت را در سرپيچهاى تند و نو بنوى تاريخ، سرگشته و بلاتكليف بگذارد؟!

همگى مى دانيم كه علماى علم اصول، اجتهاد را به دو قسم «اجتهاد مطلق» و «اجتهاد در مذهب خاص» تقسيم مى كنند. مثلاً هرگاه فردى در چهار چوب مسلك فقهى ابوحنيفه اجتهاد كند يعنى سعى كند كه نظر او را در مورد مسئله اى به دست آورد، اين عمل وى را اجتهاد در مذهب مى نامند; ولى هرگاه مجتهد به مسلك فرد معينى در فقه مقيد نبوده و سعى خود را معطوف به فهم حكم خدا از ادله شرعى سازد (خواه با مسلكى موافق باشد يا مخالف) به آن اجتهاد مطلق مى گويند.

متأسفانه از سال665 هجرى باب اجتهاد مطلق به روى علماى اهل سنت بسته شد([5]) و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهى معيّنى محصور ماند كه مسلماً خود نوعى قيد و بند بر دست وپاى استنباط حقجويانه وآزادانه از احكام الهى است.

فقهاى شيعه، بر مبناى كتاب و سنت و اجماع وعقل اجتهاد كرده و كوشش آنها براى درك حقايق و معارف دينى قيدى جز پيروى از ادله شرعيه ندارد. ازينروست كه علماى اين مذهب در پرتو اين اجتهاد زنده و مستمر، فقهى جامع و سازگار با نيازهاى گوناگون و متحول بشرى پديد آورده و گنجينه علمى عظيمى را فراهم ساخته اند. آنچه كه به فقه زنده و زاينده تشيّع  كمك كرده اين است كه اين آئين تقليد ابتدايى از مجتهد ميت را ممنوع دانسته و حكم به تقليد از مجتهد حىّ مى كند  كه نبض جامعه و زمان را در دست دارد.

فقه شيعه در بسيارى از مسايل با آراى فقيهان  ديگر مذاهب موافق بوده و مطالعه كتاب «الخلاف» شيخ طوسى گواه روشن اين مطلب است، چون كمتر فرعى است كه فقه شيعه با رأى يكى از فقهاى چهارگانه و يا فقهاى قبل از آنها هماهنگ نباشد. در عين حال اين مذهب در يك رشته از فروع، رأى خاصى دارد كه به برخى از آنها در چند اصل زير اشاره مى كنيم. زيرا گاه تصور مى شود كه اين فروع ويژه، دليلى مشروع ندارد و يا بر خلاف كتاب و سنت است، در حاليكه جريان بر عكس است.

اصل يكصد و چهلم

سنت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) توسط گروهى از صحابه آن حضرت، براى نسلهاى آينده ضبط و نقل شده است، وگفتار او مانند كردار و تقريرش حجت الهى است كه بايد از آن پيروى  كرد. بنابر اين اگر يك فرد صحابى سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را نقل كند، هرگاه روايت حائز شرايط حجيت باشد، همگان آن را پذيرفته و طبق آن عمل مى شود.

و همچنين هرگاه فرد صحابى لغت قرآن را معنا كرده و يا حوادث مربوط به عصر رسالت وغيره را نقل كند، گفتار او با توجه به شرط ياد شده، پذيرفته است.

ولى هرگاه صحابى رأى و استنباط خود را از آيه ويا سنت يادآور شود، ويا گفتارى ازا ونقل شود و روشن نباشد كه  آيا سنت رسول خدا را نقل مى كند، يا رأى و اجتهاد خويش را، در چنين صورت حجت نخواهد بود، زيرا رأى مجتهد براى مجتهدان ديگر حجيت ندارد. از اين جهت در عمل به قول صحابى بايد ميان رأى واجتهاد او با نقل سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرق نهاد.و شيعه اماميه در صورتى به قول صحابى عمل مى كند كه سنت پيامبر را نقل نمايد.

اصل يكصد و چهل و يكم

بر هر مسلمانى لازم است در مسايلى كه اعتقاد به آنها لازم است، تحصيل يقين كند. ودر اين مورد پيروى از ديگران بدون آنكه براى خود او يقين حاصل شود، جايز نيست، و از آنجا كه اصول و كليات مسايل اعتقادى محدود بوده و از نظر عقل هر يك دليل روشنى دارد، تحصيل يقين در اصول عقايد براى افراد آسان خواهد بود در حالى كه فروع و احكام فقهى دايره اى گسترده دارد، وعلم به آنها در گرو مقدمات بسيارى است كه غالب افراد قادر به تحصيل آن نيستند، از اين روى افراد مزبور، به حكم فطرت و سيره خردمندان، بايد به عالمان و مجتهدان در احكام شريعت رجوع كنند و ازاين طريق به تكاليف دينى خود عمل نمايند.

اصولاً انسان، يك فاعل علمى است وكارهاى خود را بر پايه علم استوار مى سازد، هرگاه خود به علم دست يافت، چه بهتر، ودر غير اين صورت از علم ديگران كمك مى گيرد.

در اين جا بايد توجه كرد كه تقليد از مجتهد  جامع الشرايط شاخه اى از رجوع به متخصص است و ارتباطى به تقليدهاى بى اساس كه سرچشمه آن تعصبات نژادى و قومى و مانند آن است، ندارد. ([6])

 ------------------------------------------------

[1] . توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.

[2] . بحار الأنوار:26/18ـ66.

[3] . صحيح بخارى:2/149.

[4] . درباره محدَّث و حدود آن به كتاب ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى:6/99 و غيره مراجعه شود.

[5] . مقريزى، الخطط:2/344.

 
[6] منشور عقائد اماميه، آيت الله سبحاني، ص 342.