فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
بحث های کلامی
تقیه و نفاق
-

1. مفهوم‌شناسیِ تقیّه
خدا را شاکر و سپاسگزاریم که اولاً توفيق داد به زیارت ثامن‌الحجج 7 مشرف شده، و ثانیاً در مدرسة مبارکه علمیّه عالي نواب، بار دیگر مسائل علمی ‌و کلامی ‌را بررسی کنیم.
عنوان بحث «تقیّه و نفاق» است. در ابتدا پس از فهم معناي اين عنوان، به پاسخ اين سؤالات نيز خواهيم پرداخت که:
آیا تقیّه دلیل قرآنی دارد؟ فرق تقیّه با نفاق چیست؟ آیا منافق کسی است که زبان و قلبش دو تا باشد؟ دربارة تقیّه چنین توهم شده که شاخه‌ای از نفاق است. ما خواهیم گفت نه، بین تقیّه و نفاق از نسب أربعه، تباین است. البته فقط جنبه‌های کلامی ‌و قرآني را بحث­ کرده و به بحث‌هاي فقهی که مثلاً عمل به تقیّه مجزی هست یا نه، نمي‌پردازيم.
تقیّه از کلمة « وَقی یَقی » مشتق شده است. در واژة تقیّه، تاء زیادی است، وَقی یَقِی َوقیّةً واو تبدیل به تاء­، و در نتيجه «تقیّه» شده است. بنابراين از « تَقي یَتقی » نیست. « وقایه » در لغت به‌معنای سپر است، يعني تقیه چونان سپر انسان ضعیفي است كه در مقابل دشمن قوی قرارگرفته است.
تقیّه، نشان‌دادنِ نوعي مماشات است. گاهي انسان طرف مقابلی دارد که آزادی‌هاي او را سلب کرده و اگر بخواهد طبق عقیدة خود عمل یا اظهار نظر کند فوراً طرف مقابل انتقام می‌گیرد؛ لذا ناچار است برای حفظ جان، مال و آبروي خود به نوعی مماشات کرده و نوعی موافقت زباني يا عملي به مخالف خود نشان داده و اظهار كند.
اگر کسی قرآن کریم را مطالعه کند، خواهد دید که تقیّه در اُمَم پیشین یک سنت حسنه بوده و قرآن نيز آن را امضا می­کند.
اما در میان اهل سنت، معروف است که شیعه اهل تقیّه است و گويا شیعه آن را ایجاد کرده است! خیر، شیعه آن را ایجاد نکرده؛ بلكه تقیّه را عقل و وحی امضا کرده و در اُمم پیشین مطرح بوده و در امّت اسلامی ‌نيز ادامه يافته است.
2. ادّلة تقیّه
1-2. آيات تقیّه
  آيه اوّل : ‹ مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ [2] در عبارتِ « من کفر بالله من بعد ایمانه »، خبرِ « مَن » محذوف است. از این نوع در جاهاي ديگر هم هست؛ مثلاً سرق در ‹ إن يَسْرِق فَقَدْ سَرَق اَخٌ لَهُ مِنْ أمر [3] كه اصلش اين است: إن سرق فلا حرج و لا مشکل . در این‌موارد­، خبر محذوف است. در آیه مذکور فلاحرج محذوف است: « من کفر بالله من بعد ایمانه فلاحرج »؛ يعني اگر آدم بعد از ایمان غافل شد، خیال نکند که ضرری به خدا می‌زند، نه، خدا بالاتر و برتر است. بعد می‌فرماید: « إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ » پس اگر انسانی را اجبار کنند كه به زبان، کافر شود اما در قلب مؤمن باشد، او در پیشگاه خدا دارای مقام است.
پس اوّلی‌ها که « من کفر بالله... لاحرج » باشند جایگاه‌شان دوزخ است، و مطروح‌‌اَند اما انسانی که به زبان کافر شده درحالی‌که ایمان در قلبش باقی است مورد استثناء خداوند قرار گرفته است. و سپس مي‌فرمايد آن كه هم زباناً و هم قلباً كافر شود، گرفتار غضب و عذاب بزرگ الهي است.
شأن نزول این آیه در مورد داستان عمّار یاسر است، وقتي کفّار والدين عمّار را گرفتند آن‌دو حاضر نشدند به پیغمبر توهین کرده و از اسلام برگردند لذا شهيد شدند؛ اما عمّار برخلاف راه پدر و مادر، اظهار کفر و برائت کرد و آزاد شد. البته جوانان مکّه هم به او در آزادی کمک کردند. عمّار نزد پیغمبر اکرم 6 رفت،­ در حالی که گمان می­کرد واقعاً کافرشده است؛ اما پيامبر اکرم 6 با دست مبارک بر چشمان او کشید و اشک چشم او را پاک کرد و فرمود: « عمّار مُلِئَ ایماناً من قرنه الي قدم » سپس ادامه داد كه جناب عمّار! « إن عادوا فَعُد » يعني اگر این جریان تکرار شد برای حفظ جان و حفظ آبرويت زباناً از من تبرّی بجوي اما در قلب ایمان داشته باش. [4]
تمام تفاسیر بدون اختلاف می‌گویند اين آیه دربارة عمّار است و به عنوان نمونه به دو تفسير مراجعه مي‌كنيم.
مورد اوّل: قرطبی تفسیری به نام « الجامع لِأحکام القرآن » دارد، كه تفسیري فقهی است. او می‌گوید: « التقیة جائزة للانسان إلی یوم القیامة، اجمع اهل العلم أنّ من اُکره علي الکفر حتّي خَشِي علي نفسه القتل، أنَّه لا إثم عليه إنْ کَفَرَ و قلبهُ مطمئن بالايمان و لا تَبينُ منه زوجته .» [5] یعنی تقیّه‌كننده، مرتد نیست: ولا یحکم علیه بالکفر هذا مذهب الشافعی.
مورد دوّم: کلمه‌ای از ابن‌کثیر است. وي كه شاگرد ابن‌تیمیه نيز بوده، هنگامی‌که به آیة « الّا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان » مي‌رسد می‌گوید: « انه استثناء مِمَّن کفر بلسانه و وافق المشرکین بلفظه مُکْرَهَاً لما ناله من ضَرْبٍ و اَذيٍ و قلبُه يَأبي ما­يقول و هو­مطمئن بالایمان بالله و­رسوله .» [6]
پیغمبر اکرم 6 فرمود: آن پدر و مادر نیز راه بهشت را پیمودند. آنها گرچه آگاه از این حکم الهی نبودند؛ اما جایگاهشان بهشت­برین است. راه عمّار نيز که با راه آنها مخالف بود، بهشت است.
آيه دوم : ‹ لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِي شَيْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ [7]
 مي‌فرمايد: مؤمن حق ندارد کافر را از اولیاء خود قرار دهد. برخي اولیاء را به‌معنای دوست می‌گیرند؛ اما این معنا مورد قبول ­نیست. اولیاء بدین معنی است که کفار را به اصطلاح اولی به نفس و مال بدانند و نوعی ولایت برای آنها قائل شوند. دوستی مجرد را که انسان با همسایة کافرش هم دارد! بنابراين مراد آیه نوعی ولایت است که طبق آن مؤمن تحت ارادة کافر باشد.
سپس مي‌فرمايد: « الاّ أن تتقوا منهم تُقاةً »؛ مگر اینکه همراه تقیّه باشد. فرض کنید که فردی در کشور کفّار زندگی می‌کند، کشوري كه كافر، ولایت و حکومت دارد و هر نوع که بخواهد اثرگذار است. حال اگر فرد ناچار است که در آنجا زندگی­کند و ولایت آنها را امضا کند و أوامر آنها را عمل کند، قطعاً حرام است؛ مگر اینکه تقیّه باشد؛ يعني اگر این کار را نکند جان یا مال او در خطر خواهد بود و یا ضرر بزرگ‌تری به جامعه اسلامی ‌وارد می‌شود.
تمام تفاسير، اين آيه را نيز پيرامون تقیّه مي‌دانند. آقای آلوسی تفسیری به نام "روحُ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المعانی" دارد. وی در آنجا در عبارتی زیبا مي‌گويد: «و فی الآیة دلیل علی مشروعیة التقیة وعّرفوها بمحافظة النفس أو العرض أو المال من شر الأعداء» [8] متأسفانه زماني كه تفسیر وی چاپ شد، مسائلی را که راجع به توسّل و موافق با عقاید امامیّه بود حذف کردند! حال اينكه چگونه این حذف صورت گرفت بحث­اش در­جای دیگر ‌بايد مطرح شود؛ در هر حال كتاب او تفسیر وزینی است و همه به آن اهمیت مي‌دهند.
نمونة دوم از ارجاعات به تقیّه، تفسير جمال‌الدین قاسمی‌(از علمای سوریه و سلفی و کم‌و‌بیش پیرويِ ابن‌تیمیه است. او دربارة « الا أن تَتَّقوا منهم تُقاة » می‌گوید: « استنبط الأئمة(یعنی أئمة فقه) مشروعیة التقیة عند الخوف وقد نقل الاجماع علی­جوازها الامام مرتضی­الیمانی فی­کتاب ایثار­الحق علي­الخلق .» [9]
 آيه سوّم ، پيرامون اصحاب کهف است. اصلاً زندگی اصحاب کهف همه‌اش مبتنی بر تقیّه بوده است. آنها جمعیّتی خداپرست بودند كه در دربار پادشاهی بت‌پرست گرفتار شدند. براستي آنها چه بايد مي‌كردند؟ ديدند اگر اظهار خداپرستی کنند، كشته می‌شوند؛ لذا ناچارشدند با دشمن‌شان در ظاهر هماهنگی کنند؛ و در قلب مخالفت. قرآن داستان آنها را اين‌گونه نقل می‌کند­که گفتند ما از این درگاه فرار مي‌کنیم و خودمان عملاً مُوحد می‌شویم و تقیّه را کنار می‌گذاریم: ‹ ‌ وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ [10] يعني از دربار جدا شدند و از خداياني که عبادت مي‌کردند فقط خدا را پرستش مي­کردند. خطاب آمد كه به غار پناه ببريد كه خداوند منّان، رحيم است و رحمت خود را بر شما مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرستد و از روي رفق با شما سخن می‌گوید.
آنها هنگامي‌که وارد غار شدند شعارشان عوض شد! تا قبل از اين، شعارشان زنده‌باد هُبَل و امثال آن بود؛ اما هنگامي ‌که وارد غار شدند گفتند: ‹ فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا [11] آنها آنجا تقیّه را شکستند.
اگر اين‌دو آيه با هم مقايسه شود خوب مي­فهميم که در امّت­هاي پيشين نيز تقیّه بوده است و خداوند متعال، با نقل این داستان، تقیّه را امضا مي­کند.
نكتة بعدي اين است كه خداوند، اصحاب کهف را مي‌ستايد؛ پس معلوم می‌شود که مسئلة تقیّه، موافق با فطرت انساني است و هر انساني ناچار است براي حفظ جان، مال، آبرو و ضررهاي ديگر، تقیّه را سپر قرار دهد تا ضررها متوجه وی نشود.
عجيب اين است که امام صادق 7 مي­فرمايند: مَثَل جناب ابوطالب همان مَثَل اصحاب کهف است. يعني ابوطالب هم از روي تقیّه کار مي­کرد تا بتواند پيغمبر را حفظ کند: « انَّ مَثل ابيطالب مَثل اصحاب الکهف اسروا الايمان و اظهروا الشرک فآتاهم الله أجرهم مرتين .» [12] ايشان در جاي ديگر مي­فرمايد: « ان اصحاب الکهف أسروا الايمان وأظهروا الشرک فآتاهم الله أجره مرتين و إن أبا‌طالب أسر الايمان وأظهر الشرک فآتاه الله اجره مرتين وما خرج من الدنيا حتي اتته البشارة من الله بالجنه » [13] حالا اگر سؤال شود با توجه به همين آيه، چگونه ایشان در اواخر عمر مي‌گويد:
« ‌الم تعلموا إنّا وَجَدنا مُحَمَداًرَسولاً کموسي خُطَّ في أوّل الکتب » [14]
جوابش اين است که در هفت‌‌هشت سالِ اول تقیّه مي‌کرد و بعدها که به شِعب رفت؛ يعني آخر عمرش و زمان نقل اين قول، تقیّه را کنار گذاشت. اين اشعار مربوط به اواخر عمر ابوطالب است.
آيه چهارم ، آية مومن آل‌فرعون است:‌ ‹ وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ وَإِن يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ [15]
سورة غافر در قرآن‌های چاپ جديد ایران، سورة مؤمن نيز نام ‌‌‌‌‌‌‌‌گرفته. البته قرآن‌هاي چاپ مصر و عربستان سعودي غافر است. غافر ناميده شده چراكه در ابتدای آن " غافر الذَّنب " ذکر شده است، و مؤمن ناميده شده چراكه "مؤمن آل‌فرعون" در آن ذكر شده است: «­وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ­» در دل، مؤمن است؛ اما « يَکتُمُ إيمانه » يعني در زبان، کافر است؛ چراكه اگر غير اين بود خدماتي که نسبت به جناب موسي انجام مي‌داد امکان‌پذير نبود. حتماً باید زباناً با آنها همراه باشد(و قلباً نه) تا موسي را نجات دهد. هنگامي‌‌که موسي آن مرد را کُشت دربار فرعون موسی را محکوم به اعدام­کرد؛ این جا بود­ که فردی که قرآن از آن به  مؤمن آل فرعون یاد می­کند وارد شهر شده و به موسی این جریان را خبر داد: ‹ فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَاب [16]
مؤمن آل‌فرعون در ساية همين عقيده، موسي را نجات داد و قرآن هنگامی‌كه غرق شدن آل‌فرعون را نقل مي‌کند، از این مرد و عمل او به نیکی یاد می­کند.  باید گفت که آيات مربوط به مؤمن­ آل­فرعون، همه‌اش دربارة تقیّه بوده و تقیّۀ اين مرد را مي­ستايد.
تفاوت تقیّه و توريه
ممکن است بعضي‌ها خيال کنند، آياتي هم که در سورة يوسف ذکر شده آنها هم از مصادیق تقیّه هستند. مانند:
أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ [17] البته برادران يوسف سارق نبودند؛ بلكه کسان دیگری ظرف ملک را در ميان أثاثية فرزندان يعقوب نهاده بودند. برخي هم مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گويند تقیّه است. اما باید توجه داشت که اين مورد از باب توريه بوده. آنها گمان کردندکه به آنها گفته می­شود: « إنّکم لَسارقون کَأس الملک »؛(شما سارقین جام پادشاه هستید) در حالی که به آنها گفته شده بود « إنّکُم السارقون »؛ يعني یوسف را از پدر دزديديد و در چاه افکنديد.
    باید توجه داشت که برخي مقام‌‌‌ها، مقام تقیّه است و برخي توريه.  
  مورد بعدي توريه، آيه­اي است که در آن جناب ابراهيم خليل‌الرّحمن فرمود: ‹ فَنَظَرَ­­ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ [18]  بت پرستان از حضرت ابراهيم دعوت كردند كه شب هنگام در جشن آنها شركت كند، حضرت در پاسخ در خواست آنها نگاهي به ستارگان كرد و گفت: من بيمارم و قادر به اجابت دعوت شما نيستم. اين سخن حضرت از اين باب بود كه بتواند از فرصت پيش آمده براي شكستن بتها استفاده كند. عمل حضرت ابراهيم توريه بود و بايد توجه داشت كه باب توريه غير از تقيّه است. [19] تقیّه عبارت است از اينکه كسي قلبش پاک بوده؛ اما زبان و عملش موافق با دشمن باشد، آن هم به خاطر هدفي بالاتر و برتر. اين مسئله هم در قرآن و هم در امّت­هاي پيشين مطرح شده است.
 خلط ميان تقيّه و توريه توسط كساني صورت مي ‌ گيرد كه قرآني محض بوده و به سنت مراجعه ندارند. ما که قرآني محض نيستيم! آنها جمعيتي هستند در ميان اهل‌سنت و گاهي هم شيعه كه مي­گويند قرآنيون هستيم و فقط مي‌خواهند در احکام به قرآن عمل کرده و سنت را کنار بگذارند! و حال آنكه تبيين و تفسير قرآن بدون سنت پيامبر و اهل‌بيت اطهارش غير‌ممكن است.
2-2. روايات تقیّه
دربارة تقیّه روايات فراواني وجود دارد‌؛ لذا به ذكر نمونه‌اي بسنده مي‌كنيم. امام باقر 7 ‌مي‌فرمايد: « التقية من ديني و دين ‌آبائي و لا ايمان لمن لا تقیّة له » [20] تقیه؛ یعنی حفظ غرض اهم، حضرت مي‌فرمايد: اگر کسي تقیّه را ردّ کند، قرآن و آیات قرآنی را ردّ کرده است. هستند کسانی که حاضرند خودشان را به‌خاطر مسألة توحید به کشتن بدهند! اما سخن امام اين است كه مؤمن واقعي كسي است كه تقيّه را در موارد نياز رعايت كند.
تقيّة مسلمان از كافر يا شيعه از سني؟
اهل‌سنت می‌گویند هم آیات تقیّه و هم روایات آن مورد قبول ما هستند؛ اما مورد تقیه در قرآن، مورد تقیة مسلمان از کافر است؛ در حالي که شما شیعیان، تقیّه از کافر نمی‌کنید؛ بلكه تقیّه از مسلمان می‌کنید!! بنابراین شما مشمول این آیات نیستيد.
قبل از پاسخ بايد گفت كه هستند افرادی که سعي و تلاش دارند از سوراخ سوزن رد ‌شده و عقيده غير منطقي خود را باجبار ثابت كنند، می‌گوییم شما در فقه‌تان قیاس و مصالح مرسله دارید و اگر واقعاً چنین است پس باید ملاک را در نظر بگیرید؛ چرا كه مورد مخصِّص نیست. آري، مورد این آیات، تقیّة مسلمان از کافر است اما ملاک چیست؟ ملاک مصادرة حریّت و آزادی است. اگر كسي بخواهد در مقابل مخالفش عرض اندام کند، ممكن است گاهی جان و مال و آبرويش به‌خطر افتاده و گاهی ضررهای دیگر را متحمل شود. در اين صورت، فرقي نمی‌کند آن طرفی که آزادی‌ها را مصادره کرده، کافر باشد یا مسلمان. گناه، گناه فرد نیست؛ بلكه گناه کسی است که آزادی را مصادره کرده است. مثلاً مخالف شيعه اگر آزادی را مصادره نکند، او بر خاک و تربت سجده می‌کند؛ چراكه پیغمبر اکرم 6 فرمود: « جُعِلَت لی الأرض مسجداً و طهوراً » [21] شما آزادی را سلب کردید؛ لذا منِ شيعه مجبورم(در مسجد‌الحرام) بر فرش سجده کنم.
بنابراين ملاک تقيّه عبارت‌است‌ از: حفظ مصلحت أهمّ و از دست‌دادنِ مهم. اتفاقاً حضرت شافعی نيز قائل به همين مطلب است كه: اگر کار مسلماني نسبت به مسلمان دیگر به جایی رسید که اگر بخواهد بر طبق اعتقاد خودش عمل کند، جان و مالش به خطر مي‌افتد، حتماً تقیّه کند.
عبارت امام شافعی در تفسیر رازي، ذيل آیة « إلاّ أنْ تَتََّقوا منهم تقاةً » آمده است. رازي می‌گوید: « ظاهر الآية يدلّ أن التقیّه إنّما تحلّ مع الکفار الغالبين الّا اَن مذهب الشافعي رضي‌الله‌عنه أن الحالة بين المسلمين اذا شاکلت الحالة بين المسلمين و المشرکين حلت التقیّه محاماة علي النفس » [22]
جناب جمال‌الدین قاسمی ‌نيز در " محاسن التأویل " عین همین مسئله را تکرار می‌کند و مي‌نويسد: « و زاد الحق غموضاً و خفاءً أمران احدهما خوف العارفین (مع قلّتهم) من علماء السوء و سلاطین الجور و شیاطین الخلق مع جواز التقیة عند ذلک بنص القرآن و اجماع أهلالاسلام »: [23] چه بسا در دربار پادشاهان علمايی هستند که عامل‌ و وارسته بوده؛ گرچه تعدادشان كم است؛ اما از علماي درباری و ظالم‌ها می‌ترسند و ناچارند عمل به تقیّه کنند. و بعد می‌فرماید: « ومازال الخوف مانعاً من اظهار الحق و لا برح المحق عدّواً لاکثر الخلق »: اکثر خلق ظالم‌اَند و اقليت ناچارند که موافقت کنند. سپس از ابوهریره این حدیث را نقل می‌کنند: من(ابوهریره) از پیامبر اکرم 6 دو ظرف پر از حدیث کرده‌ام، یکی را باز و پخش کردم؛ اما دیگری را پخش نکردم؛ چراكه ترسیدم اگر پخش کنم لقطع هذا البلعوم !(گردنم قطع خواهد شد)
3- فرق ميان تقیّه و نفاق
قرآن می‌فرماید: إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ [24]
 مخالفين تقيّه مي‌گويند، منافق به زبان می‌گفت: انک لرسول الله ، ولی در واقع می‌گفت نه ، انت کاهنٌ، انت شاعرٌ و هکذا . منافق زبان و قلبش دو تا است، چنان كه تقیه‌‌کننده هم چنين بود، پس تقیه، شعبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اي از نفاق است!
در پاسخ اين اشكال بايد گفت‌كه: تقیّه‌کننده، اسرَّ الایمان و اظهرَ الکفر مي‌كند؛ اما منافق برعکس بوده، يعني اسرّ الکفر و اظهر الایمان .(ظاهراً مسلمان و باطناً كافر است). بنابراين نسبت ميان اين‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دو تباین است. برخي گفته‌اند: نفاق معنایش این است که این‌دو زبان (زبان سر و زبان قلب) یکسان نباشد. بايد گفت كه‌ این معنا غلط است؛ چراكه منافق یک اصطلاح قرآنی است و ما هم حق نداریم اصطلاح قرآنی را عوض كرده و هرگونه خواستيم تبيين كنيم. منافق در قرآن داراي اصطلاحی خاص است، و خدا آن را چنين معرفي مي‌كند: ‹ إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ (زباناً) وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ [25]
یعنی منافقان كساني هستند كه: أسَرُّوا الکفر و اظهر الایمان كرده؛ درحالی‌که متقین چنین نیستند.
مرحوم شیخ محمدجواد مغنیه (صاحب اَلکاشف در تفسیر قرآن) را در مصر برای سخنرانی دعوت کرده بودند، گفت آنجا دیدم فردي به ديگري می‌‌‌گوید: « هذا الشیخ یقول بالتقیة » گويا من جرمي مرتكب شده بودم! فوراً در پاسخ وي گفتم « لعن الله مَن حملنا علی التقیه !» اگر تقیه بد است، سبب آن شما هستید. اگر در تقیه، نقطه‌ ضعفی است، آن به انسان ضعیف برنمی‌گردد؛ بلكه نقطه ضعف دربارة ظالم است که فرد ضعيف را وادار به تقیه کرده است.
« التقیة سلاح الضعیف فی مقابل العدو القویّ» تقیّه سلاح است، و فرد ناچار است از آن استفاده کند چرا كه در غير اين صورت جان، مال و يا آبرويش در خطر خواهد بود.
 
 
4- تقیّه در جامعة اهل‌سنت
برخي اهل‌سنت به ما اشكال می‌کنند، كه چرا شیعه اهل تقیه است؛ حا‌ل‌آنكه در تاريخ خودشان مواردي پيدا مي‌شود كه نشان از تقیّه‌شان دارد. در تاريخ طبري، ذيل حوادث سال‌‌‌‌‌‌‌‌هاي 208 تا 218 چنين آمده است:
مأمون، معتقد به خلق قرآن بود و در مقابل، اهل‌حدیث معتقد بودند که قرآن مخلوق نیست. در همين دوران، مأمون به رئیس پلیس بغداد، نامه نوشت که معتقدين به عدم خلق قرآن را دعوت کن تا توبه کنند و اگر توبه نکردند پیش من بفرست! او حدود 25 نفر از اینها را دستگیر کرد که یکی از آنها احمد‌بن‌حنبل بود.
تاریخ طبری مي‌گويد پلیس بغداد اینها را تهدید کرد و اکثریت اینها توبه کردند و گفتند ما قائل به عدم خلقت قرآن نیستیم؛ بلكه معتقدیم قرآن مخلوق است! و فقط سه نفر از اینها سماجت کردند و گرنه همه معتقد شدند که قرآن مخلوق است. ما مي‌گوييم مسلماً این عمل آنها از باب تقیه بوده است. یعنی ظاهراً با اين عقيده موافقت كردند چرا‌كه مي‌دانستند اگر تقیه نکنند زندانی شده و يا شلاق می‌خورند؛ لذا ‌ناچاراً اظهار مماشات كرده و از عقيده خود در ظاهر برگشتند.
وقتی که می‌خواستند آنها را سر ببرند، سومی ‌از آنها هم توبه کرد و دو نفر باقی ماندند؛ يعني احمدبن‌حنبل و همرا او. آن دو نيز در راه وقتی که خبر مرگ مأمون رسید آزاد شدند.
 بنابراين، به اهل‌سنت بايد گفت: اگر تقیه امر قبیحی است، چطور این همه رؤسای‌ محدثین که احمد هم در رأس آنهاست -گرچه تقیه نکرد- اما همه به‌جز دو نفر گفتند قرآن مخلوق است و توبه می‌کنیم و آزاد شدند؟! [26]
از موارد ديگر، حضور تقیّه‌ در کشورهای اسلامی ‌فعلي است. چه بسيارند علمايی که واقعاً پاک‌دامن و عارف بوده و مسلماً حکومت‌ها با آنها خوب نبوده و نیست؛ اما ناچارند با حکومت‌ها مماشات کنند. آنچنان نیست که در تمام کشورهای اسلامی ‌تمام علما درباری باشند؛ بلكه هستند بزرگاني که بر خلاف نظام‌ها هستند؛ اما براي زنده‌ماندن و زندگي چاره‌ای جز تقیه ندارند.
5- احکام خمسه در تقیه
 تقیه، احکام پنج‌گانه‌اي دارد: گاهی واجب، گاهی حرام، گاهی مستحب و گاهی مکروه. البته مثالی برای مباح مطرح نشده. حسین‌بن‌علی 4 تقیه نکرد؛ چراكه تقیه‌ بر ايشان حرام بود. اگر دست بیعت به یزید می‌داد، دیگر از دین خبری نبود. بیعت با یزید مساوي با نابودي دین بود؛ اما برخي از اصحابشان در مراکز دیگر تقیّه کردند. کمیل‌بن‌زیاد نيز تقیّه نکرد و وقتي به او گفتند از علی 4 تبري بجوی! او تقیّه نكرد؛ چون تبرّی بر کمیل حرام بود. کمیل یک بقّال يا عطّار و فرد معمولي نبود که اگر تقیه کند به جایی صدمه نزند؛ او رئیس تمام شیعیان عراق بود و اگر از علی 4 تبرّی مي‌جست، تشیع متزلزل می‌شد. حجر‌بن‌عدی نيز تقیه نکرد تا آنجا که او و پسرش را به شهادت رساندند.
حضرت امام(ره) می‌ گوید تقیه بر مرجع تقلید نيز حرام است. در شرايطي كه رضاخان كشف حجاب را الزامي‌ كرده بود، اگر مرجع تقلید با زن خودش سرْبرهنه بیرون بيايد ، همه از دین بر می‌گردند؛ پس بر او حرام است. اما اگر به یک عوامی ‌بگویند که باید با زنت سر‌ْبرهنه بیرون بیایید، مشکلی نیست. یا اگر به كسي بگویند یا شراب بخور یا کشته می‌شوی، باید بخورد تا کشته نشود؛ اما اگر به یک روحانی نامدار که در جماعت یا میان مردم " نام " دارد، تکلیف به خوردن شراب کنند و بگویند اگر نخوری کشته می‌شوی، تقیه بر او حرام است.  و او نباید شراب بخورد گرچه کشته شود.

[1] ـ امويان و عباسيان.
[2] .  نحل/106.
[3] . يوسف 77.
[4] . الطبرسي، ابوعلي الفضل ابن الحسين؛ مجمعُ‌البيان، منشورات مكتب آيت الله مرعشي نجفي/قم. 1421 ج3/ص388 .
[5] . الحر، محمد‌بن‌عبد‌الرحمن؛ الجامع لاحکام القرآن للقرطبي؛ بيروت-لبنان 1414ه.1993م. ج4/ص57.
[6] . ابن‌کثير، دمشقي‌،اسماعيل‌بن‌كثير؛تفسير ابن كثير، مكتب الدراسات و البحوث العربيه والاسلاميه، لبنان،1421ه،2000م.  ج 2/ص587.
[7] . آل‌عمران/28.
[8] . آلوسي، بغدادي، شهاب الدين سيد محمود؛ روحُ‌المعاني، ‌نشر دارإحياء التراث العربي، لبنان، 1421ه/2000م، ج3/ص121.
[9] .  قاسمی‌، جمال‌الدین ؛‌ محاسنُ‌التاويل،‌بيروت،‌دارالإحياء التراث العربي1415ق ج 2/ص180.
[10] . وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته ويُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا. کهف/16.
[11] . کهف/14.
[12] . الحر العاملی، محمدبن‌حسن؛ الوسائل الشیعه‌، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث بقم المشرفة، چاپ دوم، ج 16،ص225 ح1.
[13] . همان ، ج 16، ص 231 ، حدیث 17.
[14] . حميرى معافرى، ابو محمد عبد الملك بن هشام؛ السيرة النبوية، دار المعرفة بیروت،‏‌ج2. اشعار لامية ابوطالب
[15] . غافر/28.
[16] . غافر/45.
[17] . يوسف/70.
[18] . صافات/89.
[19] . لازم به تذکر است که جريان حضرت يوسف و حضرت ابراهيم: مثلا در حديث 4 ، باب 25 از ابواب امر و نهي کتاب «وسائل‌الشيعه» در روايتي به تقيّه خوانده شده؛ لکن تقيّه درآنجا يک اصطلاح خاص است که ربطي به تقيّه در احکام و عقايد ندارد.
[20] . الحر العاملي، محمدبن‌حسن؛ ‌‌وسائل الشیعه، ج 16، ص 204‌، حديث 4.
[21] . شيخ طوسي، محمدبن‌حسن؛ خلاف ج1، موسسة‌اسلامي مدرسين قم،1407ه ق.
[22] . ،فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر؛ التفسير الکبير، دار احياء التراث العربى، بيروت 1420‌ق ‏، ذيل آيه 28 آل عمران ص‌194.
[23] . قاسمي، جمال‌الدين‌؛ محاسنُ‌التاويل، ج2،ص180.
[24] . منافقون/1.
[25] . منافقون‌/1.
[26] . طبري، محمد ابن جرير‌؛ تاريخ طبري، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، حوادث سال 208 تا 218ق. نشر اساطير1362 تا1369.