فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
توحید و شرک
توسل به انبيا و اوليا
اگر گفته شود مردم با توسل به اهل بيت ( عليهم السلام ) شفا گرفته‌اند. مي‌توان گفت: براي شفا دو شرط لازم است: 1. اذن خداوند به شافي؛ 2. جلب رضايت خدا. اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد!

پاسخ
همه كارها در جهان هستي بر اساس يك رشته اسباب و علل انجام مي‌گيرد، و همگان به امر الهي فعال و كارسازند و چنان نيست كه خداوند همه كارها را مستقيماً انجام دهد، بلكه فيض و رحمت او، از طريق اسبابي كه خود آفريده و به آنها سببيت بخشيده است، به مخلوقات مي‌رسد. بررسي آيات قرآني اين اصل را به روشني ثابت مي‌كند. ما از ميان آيات فراوان فقط به چند آيه بسنده مي‌كنيم.
قرآن مجيد، درباره ذوالقرنين به يك سنت الهي كه متأسفانه مورد انكار وهابيان است، اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد:
1. (إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً * فَأَتْبَعَ سَبَباً) (کهف: 84 و 85)
ما در روي زمين به او قدرت داديم و اسباب هر چيزي را در اختيار او نهاديم و او هر سببي را دنبال كرد و به كار گرفت.
اين آيه به روشني حاكي است كه مشيت الهي در جهان، با به كارگيري اسباب، تحقق مي‌يابد و هر نوع غفلت و يا تغافل، نوعي بي‌اعتنايي بر اين سنت مي‌باشد.
2. (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (بقره: 22)
از آسمان آبي فرو فرستاد و با آن، از ميوه‌‌ها براي شما روزي قرار داد، پس براي خدا شريكاني قائل نشويد درحالي‌که مي‌دانيد.
حرف ‹بـ › در جمله (فَأَخْرَجَ بِهِ) به معني‹سببيّت› است، و مضمون اين آيه در آيات ديگر هم آمده است.
3. (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (نحل: 69)
در آن (عسل) براي مردم شفاست، و در آن نشانه‌اي است براي كساني كه مي‌انديشند.
قرآن در اين آيه ‹عسل› را مايه شفا براي مردم مي‌شمارد، درحالي‌که شافي حقيقي خداست.
4. (وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي)؛ ‹تو كور و پيس را با اجازه من بهبودي مي‌بخشي›. (مائده: 110)
در اين آيه خدا شفابخشي را به حضرت مسيح نسبت مي‌دهد، درحالي‌که شفابخش اصلي خداست.
بنابراين، فياض و شفابخش واقعي خداست، ولي فيض الهي از طريق اسباب به مردم مي‌رسد و مردم از توسل به اسباب بي‌نياز نيستند.
در طول حيات انساني همه انسان‌ها، حتي انبيا و اوليا از داروهاي طبيعي بي‌نياز نبوده‌اند و از اين طريق شفاي الهي را دريافت مي‌كرده‌اند. به عقل هيچ انساني نرسيده كه شفابخش واقعي خداست، ديگر چه نيازي به اين داروها داريم؟!
از اين بيان، دو نكته روشن شد:
1. شفادهنده واقعي كه مبدأ همه حركات و آثار است، خداست.
2. توجه به اسباب كه فيض الهي از طريق آنها به ما مي‌رسد، منافاتي با شافي بودن خدا ندارد، زيرا سنت الهي بر همين منوال است كه از اين طريق به شفاي واقعي برسيم.
با توجه به اين دو مطلب روشن مي‌شود توسل به رجال الهي و كساني كه مقربان درگاه الهي‌اند و دعاهاي آنان، در نزد خدا پذيرفته و مستجاب است، نوعي توسل به اسبابي است كه خدا، ما را به آن دعوت كرده است.
خداوند آن گروه از مؤمنان را ستايش مي‌كند كه درباره برادران پيشين خود دعا كنند كه خدا آنان را ببخشد، چنان‌که مي‌فرمايد: (رَبَّنَا
اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ)؛ ‹خدايا ما را و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آورده‌اند ببخشاي›. (حشر: 10)
درحالي‌که خداوند مي‌تواند بدون دعاي برادران، آنان را ببخشد، ولي اصرار دارد كه اين فيض از طريق سبب خاص به نام دعاي برادر ديني برسد.
نتيجه مي‌گيريم كه فيوض مادّي و معنوي از طريق اسباب و مسبّبات به انسان‌ها مي‌رسد و شفاي بيماران نيز ازاين قاعده مستثني نيست كه از يك انسان والا بطلبيم كه دعا كند كه بيمار، شفا پيدا كند.
اگر مي‌گوييم كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شفا داد، مقصود اين است كه ما به دعاي او متوسل شديم و از طريق او، شفاي الهي به ما رسيد. حتي چه بسا امكان دارد كه خدا به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه در عالم برزخ در پيشگاه او زنده و حاضر است، توانايي دهد كه بنده‌اي را شفا دهد، چنان‌که اين قدرت را به حضرت مسيح ( عليه السلام ) داده بود و او چنين مي‌گفت: (وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل‌عمران: 49)
اگر واقعاً با وجود خدا ديگر نيازي به اسباب نيست، چرا اين همه اسباب در آيات الهي براي نزول رحمت معرفي شده‌اند؟ و چرا حضرت مسيح بيماران صعب العلاج را شفا داد؟
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نابينا را شفا مي‌بخشد
محدّثان عالي‌قدر اهل سنت از عثمان بن حنيف نقل مي‌كنند كه
نابينايي خدمت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد و عرض كرد: ‹در حق من دعا كن تا من بينايي خود را بازيابم›. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹اگر علاقه‌مندي به همين حالت بماني، كه پاداش مي‌بري و اگر مي‌خواهي بينا شوي، اين كار را انجام بده: وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس اين دعا را بخوان:
اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ مُحَمّدٍ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، يا مُحَمَّدُ إنّي أتَوَجَّهُ بِكَ إلي رَبِّي في حاجَتي هذِه فَتَقْضِي لِي، اللّهمَّ شَفِّعْهُ فِيَّ.
قالَ ابنُ حنيف: فَوَاللهِ ما تَفَرَّقْنا وَطالَ بِنا الحديثُ حَتّي دَخَلَ عَلَيْنا كَأنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ ضُرٌّ.(1)
پروردگارا! من از تو درخواست مي‌كنم به‌وسيله پيامبرت محمد، كه پيامبر رحمت است رو به‌سوي تو مي‌آورم. اي محمد! من درباره حاجتم، به وسيله تو به خدايم متوجه مي‌شوم تا حاجتم را برآوري. پروردگارا! شفاعت او را درباره من بپذير.
ابن حنيف مي‌گويد: به خدا سوگند! از هم جدا نشده بوديم و هنوز مشغول گفت‌وگو بوديم که آن فرد نابينا بر ما وارد شد درحالي‌که گويا هيچ آثاري از نابينايي نداشت.
اين حديث به روشني دلالت مي‌كند كه اين نابينا به واسطه توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روشنايي چشم خود را باز يافت و گواه بر اين توسل جمله ‹اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ› است.
لفظ ‹بنبيّك› متعلق به دو فعل پيش است: ‹أسألك› و ‹أتوجه إليك›، به اين اكتفا نكرده و نام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را مي‌برد: ‹محمدّ نبي الرحمة›.
اصولاً افرادي كه مانع از توسل به اولياي الهي هستند، نوعي عداوت و دشمني با خاندان رسالت دارند، چون نمي‌توانند مقام و موقعيت آنها را در جامعه بپذيرند و از اين طرف هم كينه باطني دارند، ناچار مي‌شوند كينه خود را در قالب يك رشته استدلال‌‌هاي واهي مطرح كنند.
در پايان، شگفت‌آور، تناقضي است كه در سخن اين آقايان ديده مي‌شود. از يك طرف مي‌گويد براي شفا دو شرط لازم است:
1. اذن خدا؛
2. رضايت خدا.
معني اين كلام اين است كه اگر دو شرط موجود بود شافي كار خود را انجام مي‌دهد.
از طرف ديگر مي‌گويد: اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد.
اين دو شرط براي اين است كه جز خدا، شافي ديگري به اذن الهي داشته باشيم ولي پس از تحصيل هر دو شرط چنين شرطي منتفي مي‌گردد؛ بنگر تناقض را (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ)!! (2)

1. مسند احمد، ج4، ص 138؛ مستدرك حاكم، ج1، ص 313؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص 441 و ديگر اسانيد.
2. جدال احسن (نقد و بررسی شبهات وهابیان)، آیت الله سبحانی، ص 49.