فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
اهل بیت و امامت
ترجيح دادن رأي ابوموسي اشعري بر حکم خدا
اگر علي وصي رسول خدا بود، چرا رأي ابوموسي اشعري را بر حكم خدا ترجيح داد؟

پاسخ
طرّاح شبهه، از تاريخ اسلام و جريان تحكيم كاملاً ناآگاه است و برگي از تاريخ تحكيم را نخوانده است. کتب تاريخ اسلام، مانند تاريخ طبري و كامل ابن اثير همگي حاكي هستند كه نبرد اميرمؤمنان با قاسطان در شرف پيروزي بود به‌گونه‌اي كه دشمن در آستانه شكست كامل قرار داشت. عمروعاص، اين مرد حيله‌گر با نقشه‌اي شيطاني ورق را برگرداند و دستور داد قاريان قرآن، قرآن‌ها را بر سر نيزه كنند و بگويند ما جنگ نمي‌كنيم. همگي بياييد قرآن را داور خود سازيم و از آن، پيروي كنيم. گروهي ساده لوح و احياناً ستون پنجم مانند اشعث بن قيس و همفكران او به نزد علي آمدند و با شمشيرهاي برهنه او را تهديد كردند كه داوري قرآن را بپذيرد و هرچه زودتر مالك اشتر را از
ميدان نبرد بازگرداند.
حضرت فرمود: اين قرآن برافراشتن حيله‌اي بيش نيست. من از روز اول آنها را به داوري قرآن دعوت كردم، اكنون كه خود را در حال شكست مي‌‌بينند، مي‌‌خواهند اوضاع را به نفع خود دگرگون سازند. اين گفت‌وگو با اين منافقان، نيم روز تمام طول كشيد ولي آنها قانع نشدند. حضرت به مالك اشتر پيام فرستاد كه از ميدان جنگ عقب‌نشيني كند، اشتر پيام داد كه ساعتي به من مهلت دهيد تا كار دشمن را يك سره كنم ولي منافقان كه حدود بيست هزار نفر بودند، اصرار كردند كه او بايد برگردد و گرنه با تو مي‌‌جنگيم.
حضرت او را خواست و قرار شد كه قرآن، داور باشد ولي قرآن نياز به مفسر و سخن‌گو دارد تا به سخن درآيد. قرار شد يك تن از طرف علي و يك تن از طرف معاويه براي اين كار گمارده شود. معاويه و شاميان بر عمرو عاص روباه صفت، اتفاق‌نظر داشتند، اميرمؤمنان نيز ابن عباس را براي اين كار معرفي كرد. همان منافقان خيره‌سر گفتند: او از توست و پسر عموي توست و بايد فردي بيگانه باشد، اصرار ورزيدند كه حتماً بايد ابوموسي اشعري باشد. حضرت مقاومت كرد، اما نتيجه نداشت، ناچار سخن آنان را پذيرفت، ولي مشروط بر آنکه در داوري از قرآن كنار نروند، قرار شد در دومة الجندل كه نقطه بي‌طرفي بود، يك سال تمام در اين مطلب مطالعه كنند و نظر بدهند، ولي در آنجا هم روباه مكار، عمروعاص، ابوموسي
را فريب داد و با هم اتفاق كردند كه هر دو (علي و معاويه) را از خلافت بركنار كنند، يعني ابوموسي علي را و عمروعاص معاويه را، ولي... ابوموساي خرفت اقدام به خلع علي ( عليه السلام ) كرد، ولي در مقابل عمروعاص گفت مردم! شنيديد؟ او موكل خود را خلع كرد، ولي من موكل خود را تثبيت مي‌‌كنم، سپس انگشتر خود را درآورد و بعد آن را داخل انگشت كرد و گفت به اين‌گونه من معاويه را به خلافت برمي‌گزينم.
خدعه و حيله عمروعاص به علي رسيد، اين داوري را ردّ كرد و گفت بر خلاف قرآن عمل كرده است. شگفت اينجاست كه همان افرادي كه اصرار بر تحكيم مي‌‌كردند، گفتند خود اين تحكيم خلاف بوده و ما گناه كرديم و ما بايد توبه كنيم و علي نيز توبه كند، امام فرمود: من روز اول به شما گفتم ولي شما به سخن من گوش نداديد، من ابوموسي را حَكَم قرار ندادم، بلكه قرآن را داور ساختم، ولي اين دو نفر به چيزي كه مراجعه نكردند قرآن بود و من وكيل خودم را عزل مي‌‌كنم و رأي او را باطل مي‌‌دانم.
اينجاست كه بايد گفته شود جناب طراح شبهه! كي علي ( عليه السلام ) حُكم ابوموسي را پذيرفت و بر قرآن مقدم داشت؟ (1)

1. جدال احسن (نقد و بررسی شبهات وهابیان)، آیت الله سبحانی، ص 230.