فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
حکومت اسلامی
بيم از تشكيل حكومت چرا؟!
بيم از تشكيل حكومت چرا؟!

در اين ميان گروهى هستند كه از تشكيل هر نوع حكومت جلوگيرى كرده و با آن مخالفت مىورزند، و برخى از آنان «تز» نامعقول خود را در قالب قانون فلسفى مى ريزند و وجود حكومت را براى بشر، فقط تا مدتى ضرورى مى پندارند.

اكنون ما پيرامون انديشه هاى اين گروه سخن مى گوييم:

1.ماركس و همفكران او لزوم وجود دولت را تا آن جا كه اختلاف طبقاتى در ميان است ضرورى مى دانند و معتقدند  پس از گسترش كمونيسم در سرتاسر جهان دولت بايد از ميان برود.

در آغاز بحث يادآور شديم كه اين سخن، پندارى بيش نيست، و برترى طلبى انسان و فزون خواهى او، منحصر به مسائل اقتصادى و امور مادى نيست كه در صورت محو اختلاف طبقاتى مايه نزاع وجدال از بين برود بلكه براى جلوگيرى از جاه طلبى و خودخواهى ها، وجود حكومت لازم و ضرورى است، هر چند اختلاف طبقاتى در كار نباشد.

2. گـروهى كـه در پى جرم و جنايت و فساد و هوسرانى هستند محيـط هاى هـرج و مـرج و بى نظمى و ناامنـى به نفع آنان تمام مـى شود، و پيوسته مى خواهند، از آب گل آلود ماهى بگيرند، اين گروه از بردن نام حكومت و دولت، نام قوه مجريه و قضائيه، سخت خائف و بيمناكند، زيرا مى دانند كه وجود نظم، مانع از جرم و جنايت و تجاوز و شرارت ها  آنها مى گردد و به خودكامگى آنان پايان مى بخشد.

3. گروهى كه از شنيدن لفظ دولت وحكومت به ياد حكومت هاى زورگو و خودكامه مى افتند كه پيوسته در خدمت اقويا بوده و جز مكيدن خون ملت، و غارت كردن اموال عمومى هدف ديگرى نداشتند. هر موقع انسان به ياد سلول ها و سياه چال هاى زندان هاى ايران مى افتد كه اين سلطه گراها براى جوانان ملت و آزادى خواهان درست كرده بودند و روز و شب جز شكنجه و سركوب فرزندان ملت،  كارى نداشتند، يك نوع تنفر از دولت و حكومت به وى دست مى دهد، و مى پندارد كه حكومت كردن جز با اين روش ها امكان ندارد.

اگر اين گروه از ويژگى هايى كه قرآن براى حكومت هاى صالح يادآور مى شود اطلاع داشتند، هرگز همه را به يك چوب نمى راندند و از حكومت هاى صالح استقبال مى كردند.

4. گروهى روشنفكر كه به آزادى هاى فردى بيش از حد معقول بها مى دهند و تصور مى كنند كه وجود دولت، مزاحم حريت و آزادى است، اين گروه «لااباليگرى» را  از آزادى هاى معقول و مشروع باز نشناخته اند. در حكومت هاى صالح هيچ نوع محدوديتى براى آزادى هاى فردى معقول و خرد پسند وجود ندارد، و قدرت سياسى جز دفاع از حريم حق و شكوفا ساختن استعدادها، هدف ديگرى نخواهد داشت. زيرا حاكم در حكومت هاى صالح يا از جانب خدا، مبعوث است و يا برگزيده و لااقل پذيرفته شده مردم مى باشد.

حاكمى كه از جانب خدا تعيين مى گردد، تكلف او روشن است او جز اجراى  دستور خدا كار ديگرى انجام نمى دهد و حكومت برگزيده از طرف مردم و يا پذيرفته شده از طرف آنها هرگز بر خلاف نظر مردم كارى انجام نمى دهد. و حاكم مستبد و زورگو از موضوع بحث ما خارج است زيرا نه از طرف خدا تعيين شده و نه از طرف مردم.

در قرآن مجيد، و احاديث اسلامى اهداف حكومت هاى صالح به روشنى معرفى شده است. آنجا كه مى فرمايد:

(الَّـذِينَ إِنْ مَكَّنـاهُمْ فِـى الأَرْضِ أَقـامُوا الصَّلـوةَ وَآتَوا الـزَّكاة وَأَمَرُوا بِالْمَعْـرُوفِ وَنَهَـوا عَـنِ الْمُنْكَرِ وَللّهِ عاقِبَةُ الأُمور).([1])

«آنان كه وقتى به قدرت برسند، نماز مى گزارند (پيوند خود را با خدا قطع نمى كنند) زكات مى پردازند (پيوند خود را با مردم نمى برند) به نيكى امر مى كنند و مردم را از كارهاى بد باز مى دارند، با فساد مبارزه مى كنند، و  سرانجام امور با خداست».

براى اين گروه همان طور كه جمله هاى آيه حاكى است، حكومت، وسيله گسترش نيكى در روى زمين و بازدارى جامعه از فساد است، وجود اين نوع سلطه به افراد لايق و شايسته ميدان مى دهد كه شايستگى هاى خود را در علوم و فنون، در هنر و فرهنگ و اقتصاد و سياست آشكار سازند.

رهبر آزادگان حضرت حسين بن على(عليهما السلام) راز انقلاب پرثمر خود را چنين تشريح مى كند:

پـروردگـارا ، تو مى دانى مبـارزه مـا با بنى اميه، به خاطر علاقه به حكومت، و دستيابى به قدرت و مقام و يا به خاطر بهـره گيرى از مـال و ثـروت دنيا نيست بلكـه بـراى ايـن است كه نشانه هاى آيين ترا در همـه جا نشان دهـيم تا بندگان ستمديده تـو  از بنـد ستم رهايى يابند، و در امن و امان بسر ببرند و به دستورهاى تو از واجبات و محرمات عمل گردد.([2])

اميرمؤمنان(عليه السلام) هنگامى كه  براى سركوبى پيمان شكنان عازم بصره بود، در نقطه اى به نام «ذى قار» فرود آمد. ابن عباس مى گويد وارد خيمه امام شدم. ديدم مشغول دوختن پارگى كفش خود مى باشد، امام رو به من كرد و گفت:

ارزش اين كفش چه اندازه است؟

گفتم: به قدرى فرسوده و كهنه است كه ديگر قيمت ندارد.

امام در پاسخ فرمود:

«واللّه لهي أحبّ إلي من إمْرَتكُم إلا أن أُقيمَ حَقّاً أو أدْفعَ باطِلاً».([3])

«به خدا  سوگند، اين كفش (كه از ليف خرما بوده است) از حكومت بر انسان ها نزد من خوشتر است مگر اين كه در سايه  آن حقى را اقامه كنم يا باطلى را دفع نمايم».

آنان كه از تشكيل اصل دولت و يا تشكيل حكومت هاى اسلامى، بيمناك و وحشت زده هستند يا از اهداف دولت هاى صالح  اطلاع ندارند و يا در پى جرم و جناياتى هستند كه چنين حكومتى مانع كار آنهاست.

نخستين گامى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از استقرار در مدينه برداشت، تشكيل حكومت اسلامى بود، و در اين مورد منشورى املا فرمود كه مورد امضاى مهاجر و انصار و يهوديان «يثرب» قرار گرفت و متن آن را كه به صورت قانون اساسى و يا منشور حقوقى بين المللى است، ابن هشام در سيره خود آورده است([4]) و در اين منشور به تمام حقوق مشروع و آزادى هاى معقول احترام گذارده شده است.

تداعى معانى در شنيدن لفظ حكومت

امت هاى مشرق زمين كه قرن ها زير چكمه هاى دژخيمان استبداد دست و پا زده اند، به حكم «تداعى معانى» از شنيدن كلمه حكومت، فرمانروايان ستمگر و خودكامه را به خاطر مى آورند  كه با مكيدن خون ملت ها و تاراج كردن اموال عمومى و زد و بند با ابرقدرت هاى متجاوز، روز به روز پايه هاى حكومت خود را محكم تر مى كردند و ظلم و ستم خود را افزايش مى دادند و هر روز تحت عنوان «ما فرموديم» گروهى را نابود، و گروه ديگرى را از هستى ساقط مى نمودند.

هدف از  دولت اين نوع حكومت هاى خودكامه نيست بلكه حكومتى كه از جانب خدا برخيزد، و يا برخاسته ملت و پذيرفته آنان باشد و آن چنان در دل جامعه قرار گيرد، كه با نمايندگان واقعى ملت جلسه تشكيل دهد و سخنان ملت را به خوبى بشنود، و نيازمندى هاى آنها را برطرف سازد.

اميرمؤمنان(عليه السلام) در فرمانى  كه براى مالك اشتر نوشته است چنين مى فرمايد:

براى شنيدن سخنان نيازمندان وقتى قرار بده كه براى رفع نياز آنان آماده باشى، براى اين كار در مجلس عمومى بنشين، وبراى خوشنودى خدايى كه تو را آفريده است براى آنان فروتنى كن، و نگهبانان و پاسداران خود را از جلوگيرى آنها باز دار، تا سخن گوى آنان بدون گرفتگى زبان و بى ترس و نگرانى سخن گويد، من از پيامبر خدا بارها شنيده ام امتى كه حق ناتوان را از توانا بدون ترس نگيرد پاك و پيراسته نمى گردد.([5])

هم اكنون  در اطراف جهان حاكمان خودكامه اى زمام امور را بدست گرفته اند كه از حمايت ملت ها محروم، و كاملاً مورد تنفر توده ها مى باشند، و پايگاه مردمى ندارند، امّا در سايه حمايت ارتش، پايه هاى قدرت خود را حفظ كرده اند و حفظ جان و مال هر يك از اين خودكامگان را يك لشكر برعهده گرفته است. چنين افرادى كى مى توانند شريك غم ملت و از حال آنها  آگاه گردند؟

اميرمؤمنان(عليه السلام) در نامه اى  به يكى از استانداران خود چنين مى نويسد:

«أأََقْنعُ مِنْ نَفْسِي بِأنْ يُقالَ أميرُ الْمُؤْمِنينَ لا أُشارِكُهُمْ في مَكارِهِ الدَّهْرِ. أَوْ أَكُونُ أُسوَةً لَهُمْ في جُشوبَةِ العِيشِ فَما خُلِقْتُ لِيشْغَلني أَكلُ الطَيِّباتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّها عَلَفُها».([6])

«آيا به اين قناعت كنم كه به من اميرمؤمنان بگويند و در سختى هاى روزگار با آنان همدرد نگردم يا در سختى زندگى پيشگام آنها نباشم، من آفريده نشده ام كه خوردن طعام هاى لذيذ مرا از خدمت و طاعت باز دارد مانند چهارپاى بسته شده اى باشم كه غمى جز علف ندارد».

اگر متفكران  و انديشمندان معاصر، از وظايف حاكم اسلامى كه بايد تمام كارهاى او با قوانين عدل اسلامى منطبق باشد، و از اهداف عالى و انسانى حكومت اسلامى آگاه بودند; تشكيل حكومت اسلامى را منافى آزادى هاى مشروع نمى شمردند.

ما مسلمانان كه قرن ها، زير سلطه حكومت هاى جائر و ستمگر، شهوتران و ميگسار، آزمند و غارتگر، سفاك و خونريز زندگى كرده ايم، چگونه از اين دستور جامع و روشن امام غافل بوديم و هيچ گاه به فكر حكومت صالح نبوديم و هميشه به يك مشت ستمگر و سفاك مجال مى داديم كه با زد و بندهاى سياسى، و وابستگى هاى همه جانبه به نام حاكم و پادشاه اسلام، بر ما حكومت كنند؟ زمامدارانى كه بويى از انسانيت و اسلام به مشام آنان نرسيده بود؟!

آرى علت اين كه آرزوى ما جامه عمل نمى پوشيد; اين بود كه ما مسلمانان خواهان استقلال و آزادى و برقرارى حكومت اسلامى، بدون دادن قربانى، و بدون بذل جان و مال بوديم، و پيوسته مى خواستيم كه خدا بدون قيد و شرط ما را كمك كند. هر چند ما  در اين راه قربانى ندهيم. در صورتى كه كمك خدا به ما مشروط به اين است كه ما نيز دين او را يارى كنيم چنان كه مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُروا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ).([7])

«اى مؤمنان اگر (دين) خدا را يارى كنيد، خداوند شما را يارى مى كند و گام هاى شما را استوار مى فرمايد».

خدا به آن گروه وعده سيادت و حكومت داده است كه در پرتو ايمان به خدا داراى عمل صالح باشند، معبودى جز خدا نداشته باشند (مقام و منصب، پول و ثروت، ارضاى ديگر غرايز انسانى، براى آنان معبود مقدس نباشد) چنان كه مى فرمايد:

(وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ كَمَا استْخَلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ).([8])

«خداوند به گروه با ايمان كه عمل صالح و نيك دارند، وعده داده است كه آنان را جانشين  در روى زمين قرار دهد(و حكومت و قدرت سياسى را در اختيار آنان بگذارد) همچنان كه به پيشينيان اين وعده را داده است». ([9])


--------------------------------------------------------------------------------

[1] . حج/41.

[2] . اللّهمّ إنّك تعلم انّه لم يكن ما كان منا تنافساً فى سلطان، ولا التماساً من فضول الحطام، ولكن لنرى المعالم من دينك، ونظهر الاصلاح فى بلادك، ويا من المظلومون من عبادك ويعمل بفرائضك وسننك وأحكامك. تحف العقول، ص 239، ط انتشارات جامعه مدرسين، غفارى.

[3] .

[4] . سيره ابن هشام، ج1، ص 501ـ 504 براى آگاهى بيشتر از متن فارسى آن به كتاب «فروغ ابديت» مراجعه فرماييد.

[5] . واجعل لذوى الحاجات منك قسماً تفرغ لهم فيه شخصك، وتجلس لهم مجلساً عاماً فتتواضع فيه، للّه الذى خلقك وتقعد عنهم جندك وأعوانك من أحراسك وشرطك، حتى يكلمك متكلمهم غير متتعتع فانى سمعت رسول اللّه يقول فى غير موطن لن تقدس أُمّة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع. نهج البلاغه، بخش نامه ها، نامه شماره 53، ج3، ص 112، عبده.

[6] . نهج البلاغه، نامه 45.

[7] . محمد/7.

[8] . نور/54.

[9] مسائل جديد کلامي، آيت الله سبحاني، ص 560.